صدایش میلرزید
-دخترم بیا که بدبخت شدیم...بیا باباجان، بیا
وقتی برای تعجب کردن از لحن مهربانش نداشتم....
اخرین باری ک با من اینگونه سخن گفت با مادر به شهربازی رفته بودیم...
فکر کنم هشت سالم بود...
-الان میام...ادرس بده
نمیپرسم چه شده...
یا شاید میترسیدم بدانم.
اما اخر که تمام حقایق ها آشکار میشد فرقی هم به حالم نداشت.
کیفم را روی دوشم می اندازم و همانطور که بیرون میروم رو به منشی میگویم
-عزیزم وقتای امروزو کنسل کن به مهدختم زنگ بزن بگو فعلا نیاد تا خودم بهش بگم
از در بیرون میروم و نمیدانم جواب خداحافظی اش را دادم یا نه.
پلههارا تند تند پایین رفتم و از در مطب بیرون زده و سوئیچ را تند و هل زده از کیفم بیرون میکشم.
سوار ماشین شده و استارت میزنم.
میرفتم و نمیدانستم در چه باتلاقی قرار است دست و پا بزنم.
میرفتم و توجه نمیکردم به بی وفایی خانواده ام...
خوش غیرتی پدر و برادرم.
میرفتم و شاید هیچ گاه باز نمی گشتم...
**
یک...
دو...
سه.
نفس...
یک...
دو...
سه
-بسه...
به فریادش توجه نمیکند.