اولین ضربهی شلاق نثار ران پایم میشود
-این نطفهی حروم تو شکمت از کیه؟
تقلا کرده خود را عقب میکشم
-فریـــان... نکن. تورو قران نکن بچه از خودته... بخـ...
ضربهی دیگر و چنگ شدن موهایم...
-میکشمت... به ولله میکشمت
کنار شومینه هولم میدهم و شلاق را در کمرم فرود میآورد
-با رفیقم ؟ارهــــه؟ عوضی با رفیقم ریختــی رو هـــم...؟
لگد هم به کارهایش اضافه، شده و من فقط دست روی شکمم گذاشته مثلا از او در برابر پدرش محافظت کنم
-نـ...ـکن فریان... نکن پشیمون میشی بخـ...ـدا بچتـ...ـه
جلویم زانو زده ریشه موهایم را میکشد
-امشب هم تورو میکشم هم اون نطفهی حرومو
هق میزنم و تقلا میکنم
-فریان...
پیشانیاش را به پیشانیام می چسباند
-عمر فریان بودی... عمرش بودی
هق میزنم و سعی در آزاد کردن خود میکنم
-نـ....ـزن
نعره میکشد و میبینم جان از تن رفتنش را
-خـــــــــدا
سپس، برق چاقویی که چشمم را میزند
-میکشمت نفسم...
**حال
میدوید و پشت سرش را نگاه نمیکرد.
نفسش جایی بین سینه اش گیر کرده بود...وقتی او را دید.
او با چشمانی سرد تر و خون آلود تر از قبل.
دیگر خونسردی قبلش را نداشت. نه خونسردی و نهوآن عاقل بودن را
جنونش اینگونه بود...
-نفس...وایسا
فریادش مو به تن سیخ میکند...
نفس؟
او که دیگر نفسش نبود.
دستش را بند شکمش می کند و پچ میزند
-مامان...باید الان بدوئیم خب؟اگه مارو بـ...بگیره بد میشه برامون
پشت سرش را نگاه میکند و بعد پا به فرار میگذارد.
نمیدید هیچ جا را فقط میدوید تا نجات دهد...خودش را...
کودک متولد نشده اش را و...
تکه های شکسته ی قلبش را.
او بود که نخواستنش را در گوش فلک فریاد زد...
او بود به جانش افتاد و تهمت به او زد...
او بود...
خودِ خودش....
هوای سرد را تا مغز استخوانش حس میکند.
چرا فندقش تکان نمیخورد...
دستی به شکمش کشیده، ناله میکند
-مامانم...فندق مامان...یه تکون بخور...
بغض کرده به پشت سر نگاه میکند.
نبود...
دیگر نبودش...خوشحال با چشمان اشکی بر میگردد و...
روح از تنش پر میکشد و تنفس را از یاد میبرد...
یکی بیاید از این خواب بیدارش کند...
تکان کوچکی به او بدهد و کابوس را بر او تمام کند...
-گیرت آوردم
و او مرد... او برای بار هزارم جان داد
زیر پایش خالی میشود...
و اویی دیگر وجود نداشت
-دیگه ولت نمیکنم... باید حساب پس بدی...نفس