-اخه توچرا ا ين طور ي شد ي؟ چ ي كم گذاش تيم كه ديوونه شد ي؟ حالا جواب دوست و آشنا رو چ ي بدم؟ بگم دخترم ديوونه شده؟
نگاه متعجبم رو به مامان دوختم و مبهوت جيغ زدم:
-وا ي يعني شراره ديوونه شده؟
مامان اول خشك شده و هنگ نگاهم كرد و بعد انگار متوجه حرفم شد كه نيشگون ي از بازوم گرفت و جيغ زد:
-زليل مرده چرا ا ين طور ي شد ي تو؟
بابا اومد سمتمون و بازو ي مامان رو گرفت و گفت:
-امروز مي برمش پيش روانشناس،شايد عقلش سرجاش بياد!
مامان با حرص نگاهم كرد و پشت چشمي نازك كرد و پشتش رو كرد و رفت سمت آشپزخونه و بابا ام دنبالش رفت و منم با ابروها ي بالا رفته گفتم:
-چاق!
منظورم با مامان بود
اخه وقتي مي ديدمش ياد خانوم پف تو باب اسفنجي مي افتادم.
همون قدر چاق همون قدر گ رد همون قدر جيغ جيغو!
چشمام رو چپ كردم و بي حوصله رفتم سمت آشپزخونه و مامان بابا با همه توانم ج يغ زدم:
-يا ابلفضل!
مامان از وحشت جيغ زد و چون هول شده بود با كف دست زد تو صورت باب ا.
بابا ام با بهت يه دستش رو ، رو صورتش گذاش ت .!
هر دو برگشتن سمتم و تو چشماشون شعله ها ي آتيش مي رقص يد!
لبم و جوييدم:
بابا با صدا ي كلفت و ترسناكش داد زد:
-شاد ي!
دسام رو جلو ي شلوارم گذاشتم و با بغض نگاهش كردم و با چونه لرزونم به زور لب زدم:
-ريخت!
مامان با چشماي گرد و صدا ي جيغي داد زد:
-چي؟
مظلوم و آروم گفتم:
-دستشوييم!
نگا ه مبهوت خشك شده ي مامان و بابا دوتاشون از صورتم پايين رفت و رسيد به شلوارم كه درست بي ن پاچه هاش
خيس شده بود و قطرات دسشويي آروم آروم به ز يبايي فرش مورد علاقه مامان رو مي شست!
مامان انگار لال شده بود مبهوت نا لي د:
-ف..ف..فرشم!
بابا با چشما ي گرد شده و خشك شده دستاش رو دور مامان حلقه كرد كه اگر غش كرد بگيرتش!
با بغض گفتم:
-حالا فرش كه چ يز ي نشده همچ ين مي گي ن فرش انگار چي هس ت! يه تيكه فرش دست بافت كه از مزايده آثار باستا ني شصت ميليو ن گرفتيد كه اين حرفا رو نداره!
با بغض به شلوارمنگاه كردم و گفتم:
-مهمشلوار منه كه كثيف شد!
مامان چشماش ي هو مثل جنا سف يد شد و پلكاش بسته شد و افتاد رو دست بابا و غش كرد.
بابا با حرص منو نگاه كرد و داد زد:
-شاد ي.
شراره دوييد سمت آشپزخونه و با ديدن وضعيت ما آژير كشي و من زير لب گفت م:
-زهر مار!
دوييدم بيرون و با سرعت از پله ها رفتم با لا
وارد اتاقم شدم و در و محكم بستم و تند تند نفس نفس مي زدم.
در اتاق و قفل كردم و دو ييدم تو حموم و در حمومم قفل كردم و سريع لباسام رو درآوردم و شير آب داغ و باز كردم و رفتم زير آب داغ و با همه وجود جيغ زدم.
دستام و رو گوشام گذاشته بودم و جيغ م ي زدم.
چرا من همه رو ناراحت مي كردم؟ جوابش رو خودمم مي دونستم.
چون اونا من و ناراحت مي كردن.
از بچه گي تف سر بالا بودم.
اُُفت خانواده.
دختر بده،دختر تنبله،دختر زشت ه هميشه بد بودم.
جيغ زدم:
-همش باعث م ي شيد دستشويي كن م.
آدما ي بد همتون ترسناك يد همتون هيو لاييد.
توخودم قايم شدم و چشمام رو با حرص بستم.
دوست نداشتم اين طور ي باش م.
اما دست من نبود من ديوونه بودم!
اون قدر تو حموم موندم كه در آخر مامان و شراره به زور از حمومآوردنم بيرون و لباس تنم كردن و من فق ط نگاهشون م ي كردم!
ديوونه بودم؟ آره احتمالا
لابه لا ي پتو پيچيدم و چشمام رو بستم و قطرات خيس آبي كه رو ي موها ي كوتاه و بلندم ليز مي خوردن توجهم رو جلب كرده بودن.
يعني خدا وجود داره؟
اگه وجود داره كجاست! آره آره هست حسش مي كنم!
بلند شدم و رو تخت نشست م.
مامان و شراره از اتاق رفته بودن.
به پنجره زل زدم و بلند شدم با چشما ي گرد شده بلند ج يغ زدم:
-خدا جووونم؟
جوابي نشنيدم! اخمام رفت تو هم...پس كجا بود؟
دوباره حسش كردم! باد كه از پنجره باز مي وزيد و پرده ها ي نيلي رنگ كه كنار م ي رفتن مي تونستم خدارو حس كن م.
اين جا بود!تو همين اتاق،كنار م ن!
با ذوق گفتم:
-ناقلا كجايي تو؟
بلند خنديدم و رفتم جلو كه پام به لبه فرش ماكاروني شكل زير پام گير كرد و محكم خوردم زمين جور ي كه يك پام بالا بود و اون يكي دولا شده و زيرم بود.
موهامم ريخته بود جلو صورتم و مثل كورا با دستم شنا مي كردم!
با ناله گفتم:
-خب مي خوا ي خودت رو نشون ند ي نده چرا مي زني؟ با حرص موهام رو كنار زدم و بلند شدم و نشست م.
پام درد گرفته بود اما مهم نبود.
رفتم سمت پنجره و دستام رو دو طرف طاق گرفتم و نفس عمي ق ي كشيدم و گفت م:
-چه فضا ي دل انگيز ي!
با حرف خودم بلند خنديدم و خم شدم رو به خيابون نگاه كردم.
فاصله آن چناني با زم ين نداشت م.
طبقه دوم بودم.
تا نيمه خم شدم و برخورد شكمم با لبه پنجره باعث شد اخمام بره تو هم.