رمان شیطون نباش

صفحه 13 از 196
‹ #شیطون_نبآش????????› ‌‌‎‎‎    
╸╸╸╸╸╸╸╸╸✏️????╸╸╸╸╸╸╸╸
     #part_13


_یا بسم الله..

صدا از ویلا بغلی بود
سریع دستمو روی دیوار انداختم و خودم رو بالا کشیدم
داشتن یکی به زور میبردن داخل..
دقیق نتونستم ببینم چون درختا جلو دیدم رو گرفته بودن

با پشمای ریزرون از دیوار پایین اومدم و به شلنگ پیوستم
_الان چطوری فضولیم رو بکشم؟

آهی کشیدم و گفتم:
_عیب نداره آلما وایسا بعدا هم یه سر و گوشی آب بده

عین اسکلا با خودم حرف میزدم 
معایب تک فرزندی اینه که همون یدونه بچه هم شیش و هشت میزنه!

والا غریبه که نیست، خودمونیم.. 

حالا پدر و مادر گرامی تصمیم به زاییدم دوبارشون داشت روانمو آبکش میکرد
آخه بچه؟ تو این سن؟

منِ ۲۲ ساله باید مادر حامله داشتم باشم!
خدایا شکرت
حداقل یه شوهری بفرست برام منم برم حامله شم 
شکم به شکم ننم وایسم

╸╸╸╸╸╸╸╸╸✏️???? ╸╸╸╸╸╸╸╸╸