⊰•••┈───•••<⃟҉>•••───┈•••⊱
.بࢪوسـلیہ
آروم عقب گرد کردم و خواستم برم تو صف که صدای فرمانده بلند شد..
-شما این همهمه رو ایجاد کردین آقای کیانفر؟
با لرز برگشتم..
صدامو یکم کلـ.......ـفت کردم و لب زدم..
-ن...نه..
+پس کاره کی بوده؟
دستمو به سمت اون خیکی که بهم تو///هین کرده بود دراز کردم..
کار این بود..
اون خیکی از صف بیرون اومد و گفت:
-دروغ میگه فرمانده..
+نه خودش دروغ میگه..
-ساکت شید بیینم...
جفتمون ساکت شدیم و برگشتیم به سمت فرمانده...
-میشنوم آقای کیانفر!
+خ..خب قضیه از این قراره که من تو صف بودم و این خیک... عع نه ببخشید این آقا به من گفتن کوچولو و شروع کردن به تو///هین کردن...
منم نتونستم خودمو کنترل کنم..
فرمانده یه نگاهی به اون خیکی کرد و گفت:
-از همین اول بخواین اینطوری قِشقِرِق راه بندازید اضافه خدمت میخورید..
بعد برگشت سمت من..
یه نگاه به من کرد و یه نگاه به اون خیکی..
دوباره برگشت سمت من..
-اینکه کوچولویین درسته اما دست واقعا سنگینی دارید..
لبخند ژکوندی زدم و گفتم:
-فلفل نبین چه ریزه بشکن ببین چه تیزه..
+باشه دیگه ، پرو نشو..
⊰•••┈──•••<<⃟҉>>•••──┈•••⊱