⊰•••┈───•••<⃟҉>•••───┈•••⊱
.بࢪوسـلیہ
با بهت نگاش کردم..
مرتـ...ـیکه دو//زاری..
قشنگ ر/////ید به هیـ....ـکلم..
-آقای کیانفر و اصغری..
صد تا شنا میزنید الان...
به عنوان تنبیه..
با تعجب نگاش کردم..
خواستم چیزی بگم که انگشتشو به نشونه ی هیس بالا گرفت..
یا امام حسین...
من تو دو تا میمونم..
چطوری صد تا برم الان..
-یالا بیینم..
رو شکمم کف زمین خوابیدم..
یه نگاهی به اون خیکی کردم..
شکمش انقدر بزرگ بود که اول شکمش خورد به زمین بعد دستاش..
داشتم می//پاچیدم از خنده..
وای خدایا..
انگار حا//////مله بود..
شروع کردم..
یکی کامل رفتم..
دومی رو شروع نکرده بودم که آرنجم شل شد و پخش زمین شدم...
اون خیکی ام هنوز حتی اولیشو نرفته بود..
⊰•••┈──•••<<⃟҉>>•••──┈•••⊱