⊰•••┈───•••<⃟҉>•••───┈•••⊱
.بࢪوسـلیہ
.کیانفر
یاد زیبا//ییش که داخل پا///دگان دیدم افتادم..
لعنتی..
خیلی د/ختر خوشگل ونازیه...
نفس عمیقی کشیدم..
باید خودمو کنترل میکردم...
بهش میخوره ، روحیهی ل//طیفی داشته باشه..
اما چطوری اومده سر/////بازی؟
وقتی که جلو در دسشویی دیدمش..
اصلا باورم نشد همون د//ختره داخل پاد//گانه..
لبخند زدم و ماشینو متوقف کردم..
از ماشین پیاده شدم و از صندوق یه پتو آوردم و کشیدم ر/و پرنسا که تکون ریزی خورد..
لبخندی زدم و دوباره اومدم نشستم و حرکت کردم..
خسته شدم از جاده..
چرا نمیرسیم پس..
بعد از تقریبا بیست دقیقه رسیدیم بلخره..
آیسلو دیدم که با پتوی دورش و یه لیوان دستش نشسته جلوی کلبه..
با دیدن ماشین زود از جاش بلند شد و بعد از اینکه ماشین از حرکت ایستاد ، لیوانشو گذاشت زمین ، نزدیکمون شد..
از ماشین پیاده شدم که اومد و خودشو پرت کرد بغ/////لم..
با ذوق گفت:
-خوش اومدییی ..
⊰•••┈──•••<<⃟҉>>•••──┈•••⊱