⊰•••┈───•••<⃟҉>•••───┈•••⊱
.بࢪوسـلیہ
مر//تیکه یکمم احساسی نشد..
وای چه گ///////هی بود خور/دم؟
الان این دیوونه تو خیابون پیادهم میکنه و میگه برو..
اون موقع میخوام چیکار کنم؟
نفس عمیقی کشیدم و تو دلم دعا میخوندم که منصرف شه یا حرفمو یادش بره..
چشمام داشت دوباره گرم میشد که یاد چیپسگوجهایم که پشت بود افتادم..
رفتم پشت و دیدم کیسهها تو جا پاییان..
خم شدم و یه چیپس گوجه برداشتم..
روش پر از پش/مای پلنگ بود..
قیافمو جمع کردم و تند تند روشو پاک کردم..
اَییی..
بعد اومدم دوباره نشستم و درشو باز کردم..
بوی کچاپ عین یه نسیم خنک صورتمو نوازش کرد..
از ته دل بو کشیدم و بهبه گفتم..
شروع کردم به خوردن..
هنوز چند تا نخورده بودم که نگاهی به بردیا کردم..
دلم بهش سوخت..
بیچاره هیچی نخورده بود..
یه چیپس برداشتم و نزدیک دهنش کردم..
سرشو برگردوند و با تعجب نگاهم کرد...
اما لبخندی زد و چیپسو ازم گرفت و آروم جویید..
.کیانفر
با کاری که کرد تعجب کردم..
فکر نمیکردم از خوراکیاش بهم بده..
بعد از اینکه خورد ، زبالهی مونده چیپس رو انداخت زیر پاش که اخمام رفت تو هم...
نگاهی بهم کرد و گفت:
-رفتنی میبرم با خودم..
بعد خمیازه ای کشیدم و سرشو تکیه به صندلی ماشین و آروم چشماشو گذاشت رو هم..
به ثانیه نکشید خوابش برد...
خندم گرفته بود..
خیابونی که داخلش بودیم خیلی خلوت بود..
سرعت ماشینو کم کردم تا بتونم بیشتر نگا//هش کنم..
بیشتر آنا///لیزش کنم..
⊰•••┈──•••<<⃟҉>>•••──┈•••⊱