⊰•••┈───•••<⃟҉>•••───┈•••⊱
.بࢪوسـلیہ
خسته شده بودم از بس تو ماشین موندم و تو راه بودم..
بعد از بیست دقیقه به یه خونهای رسیدیم..
ترسیده بودم..
-اینجا خطر//ناکه؟
-نه..
بعد از ماشین پیاده شد و در خونهرو زد..
انتظار داشتم عین تو فیلما یه ج//نی یا دلقکی ، خو///ن آشامی چیزی در خونهرو باز کنه اما یه انسان معمولی باز کرد..
نفس عمیقی کشیدم..
بردیا با اون مرده یکم صحبت کرد و بعد از چند جمله ، مرده برگشت و نگاهی بهمون کرد..
بعد از مکث کوتاهی نزدیکمون شدن...
نفس عمیقی کشیدم..
مرده که نزدیکمون شد سلام دادم..
با لبخند جوابمو داد و دستشو روی پلنگه کشید..
بعد با کمک بردیا از ماشین پیادهش کردن..
پلنگه لنگون لنگون با مرده رفتش..
بردیا ام اومد تا بچه پلنگهرو از رو ب//غلم برداره اما مانع شدم..
بچهرو بلند کردم و آروم نوا//زشش کردم و بو//سی..
بعد دادمش به بردیا که با لبخند نگاهم کرد و دور شد ازم..
بعد از ده دقیقه اومد و نشست تو ماشین..
بدون هیچ مقدمهای پرسیدم..
-چقدر دیگه راه داریم؟!
-تقریبا نیم ساعت..
-باشه..
اگه تو راه ترمینال یا مرکزتاکسیرانی چیزی بود بگو..
نبودم زنگ میزنم اسنپ..
سرشو بیخیال به نشونهی باشه تکون داد و این بیشتر باعث شد عصبی بشم..
ایش..
⊰•••┈──•••<<⃟҉>>•••──┈•••⊱