⊰•••┈───•••<⃟҉>•••───┈•••⊱
.بࢪوسـلیہ
بخاطره این بود..
با اخم به اون جوجه تیغی زل زده بودم که بردیا برش داشت و آروم گذاشتش زمین..
بعد بدون اهمیت به من بطری آبو برداشت و رفت سمت اون پلنگا...
حرصی پامو کوبیدم سمتش و پشتش راه افتادم..
آروم آروم به بچه پلنگ و مامانش آب داد..
نواز//شش کرد و لب زد..
-میتونی بلند شدی؟!
نگاهی بهش کردم...
کاش خدا بهش ش//فا بده..
فکر میکنه الان پلنگه برمیگرده میگه آره میتونم...
با دهن ک//جی بهش زل زده بودم..
داشت سعی میکرد پلنگهرو بلند کنه و موفق هم شد...
پلنگه لنگون لنگون شروع کرد به راه رفتن...
بردیا لبخند رضایت بخشی زد و پای اون بچه پلنگ رو هم پانسمان کرد...
-حالا میتونیم بریم؟
-اینارو برسونیم دست نگهبان یا دامپزشکی که اینجاست ، بعد میریم..
با اخم نگاهش کردم..
-پوففف..
آروم به پلنگه کمک کرد و تقریبا بلندش کرد و گذاشت پشت ماشین...
منم با بچش جلو نشستم..
نگاهی به گوشیش کرد و گفت:
-آنتن اومده یکم..
الان لوکیشنو پیدا میکنم..
نفس عمیقی کشیدم و چیزی نگفتم...
خدا به دادم برسه فقط...
⊰•••┈──•••<<⃟҉>>•••──┈•••⊱