⊰•••┈───•••<⃟҉>•••───┈•••⊱
.بࢪوسـلیہ
از خیمه اومدم بیرون که دیدم بچه ها نشستن کنار همدیگه...
رفتم کنارشون و یه جا نشستم...
یهو یکیشون پرسید..
-پارسا..
سرمو بالا گرفتم و به اونی که صدام کرد ، نگاه کردم..
-بله؟
+یه سوال بپرسم..
-بپرس..
+تو نسبتی با فرمانده داری ؟
سرمو به نشونه ی نه تکون دادم..
-یعنی فقط فامیلیاتون شبیه همه؟
+آره..
-اهان..
نفس عمیقی کشیدم که فرمانده از خیمه بیرون و اومد گفت:
-بلند شید همگی..
بچه ها زود بلند شدن و حالت نظامی گرفتن...
منم زود حالت نظامی گرفتم..
فرمانده اومد و بهم زل زد...
وای خدایا..
یعنی قشنگ معلومه این دو سال قراره با سختی و ترس بگذره..
⊰•••┈──•••<<⃟҉>>•••──┈•••⊱