⊰•••┈───•••<⃟҉>•••───┈•••⊱
.بࢪوسـلیہ
خدا بگم چیکارت کنه پرنسا که یکم نمیتونی خودتو کنترل کنی..
خب بد////بخت فامیلیش باهات یکیه..
کلی احتمال داره تا باهات فامیل باشه...
-چرا خشـ...ـکتون زده فرمانده؟
+ت..تو دو..
-آره آره..
با بهت نگام کرد..
-برو بیرون...
+چی؟ چرا؟
-برو بیرون حا////لمو بهـ....ـم زدی...
خندم گرفته بودم...
-فامیل بودیم که...
یهو صداش بالا رفت..
-گفتم برو بیرون!
قبل اینکه شـ.........ـلوارمو خـ.......ـیس کنم از خیمه زدم بیرون..
همین که اومدم بیرون نفس عمیقی کشیدم...
خدا بهم ر///حم کرده بود..
کم مونده بودا..
⊰•••┈──•••<<⃟҉>>•••──┈•••⊱