سرآشپز دلربای مَــن ????????
#پارت_1
نگاهی به اطراف میکنم.
همه سرشون تو کار خودشون بود.
نگاه عمیقم روی دختری میچرخه که با اون جثه ریزش داشت به بقیه امر و نهی میکرد.
وقتی جلوی یکی از گازا ایستاد به سمتش رفتم.
تقریبا یه جایی بود که به بقیه قسمتا دید نداشت.
چند نفر که منو دیدن گفتن
- سلام رئیس.
سرد سر تکون دادم و قدمای محکمم و به سمت دختر کوچولوم برداشتم.
پشت سرش ایستادم.
مشغول کارش بود و ندید بهش نزدیک شدم.
دستم و روی گ..ودی ک..مرش گذاشتم.
با شدت به عقب چرخید و هین ترسیده اشو توی گلو خفه کرد.
چشای قشنگشو درشت تر کرد.
با صدای ظریف و نازش گفت
- آقا...!
شما اینجا چیکار میکنید!
نباید دلم برای اون پیشبند سفیدش میرفت؟
آروم خم شدم و کنار گوشش پچ زدم
- پنج دقیقه وقت داری
اتاقم میبینمت سراشپز کوچولو
مات شده بود.
از حالت شوکه اش استفاده کردم و از آشپز خونه رستوران بیرون رفتم
وارد اتاقم شدم.
۲ دقیقه از وقتش مونده بود...
•┈·┈·┈•┈·┈••????••┈·┈•┈·┈·┈•