رمان پاکدخت

صفحه 10 از 274
مادرش با لبخندی گشاد دستم را رها نکرد.                                   
_یه شربت که کاری نداره، آناهیتا رو کجا می بری؟ بذارمن دو دقیقه ببینمش.
شالم را پشت گوشم زدم.
_سامان یه ذره دست و پا چلفتیه از پس این کارا برنمیاد؛شما که باید بهتر بدونین.
قهقهه ی مادرش روی حرفم صحه گذاشت و بازویم که باحرص فشرده و کشیده شد بیانگر این حقیقت بود که پاروی دمش گذاشته ام.
_الان میایم مامان.
این کلمات را با نهایت حرص و عصبانیت گفت و مرادنبال خودش به طرف آشپزخانه کشید.
به محض اینکه چند قدمی از مادرش دور شدیم آنچنانفشاریe به بازویم وارد کرد که بلند گفتم:
_آخ ولم کن بینم!
_چی شد؟
صدای مادرش بود.
در گوشم آهسته گفت:
_مثل اینکه دهنت چفت و بست نداره نه؟ 
با قلدری جواب دادم:
_نه نداره، به توام مربوط نیست.
چشم غره ی ترسناکی حواله ام کرد و هم زمان با هل دادنمتوی آشپزخانه صدایش را بلند کرد.
_هیچی مامان جون، آنا یه ذره لوسه، دستش و یه کم محکمگرفتم فقط!
درست پشت سرم ایستاده بود، برگشتم و ضربه ای به تختسینه اش کوبیدم.
_عمه ت نازک نارنجیه، این حرفا به من یکی نمیاد.
اخم هایش به طرز وحشتناکی در هم بود و نیشخندی تمسخرآور گوشه ی لبش.
_آره دیدم کی بود همین چند دقیقه پیش واسه چهار تا بوسداشت از گریه جر می خورد.
دست به کمر زدم.
_اون فرق داشت.
دست به جیب جلو آمد.
_خیلی خب بابا اصلا تو راست می گی! 
دست هایم را به سینه زدم و دو قدم عقب رفتم که به لبه یسینک برخورد کردم.
برگشت و نگاه کوتاهی به پشت سر و جایی که مادرش
نشسته بود انداخت و وقتی مطمئن شد حواسش به ما نیستفاصله مان را کم تر کرد.
دروغ چرا ترسیده بودم.... یاد چند دقیقه پیش و آن اتاقخواب لعنتی اش داشت روحم را سوراخ می کرد.
ناخودآگاه کف دستم را بالا آوردم و رو به او گرفتم.
_صبر کن صبر کن، آقا من اصلا غلط کردم گوه خوردمجلو مامانت ضایعت کردم، ولم کن بذار برم فقط.