منتشر شده
رایگان
رمان عشق دیرینه
قیمت:
رایگان
در ورودی مهدکودک رو، با اضطراب باز کردم.با دیدن یسنا کوچولوم، که روی مبل نشسته و تو بغل مربیش جمع شده بود قلبم داشت مچاله میشد.
با ترس رفتم سمتش و اونم با دیدنم از بغل مربیش پرید پایین و دوید سمتم.نشستم رو زانومو محکم بغلش کردم.
محکم گردنم رو بین دستای کوچولوش گرفته بودو گریه میکرد.نگران،کمی از خودم جداش کردم و یا وارسی کلی با چشم انجام دادم:
-جانم دخترم.....گریه نکن بگو چی شده؟
-اون پسره لبمو بوسید....
مات تو چشمای یسنا نگاه کردم
آیا این کتاب مورد پسند شما بود؟
آمار کتاب
1,729
بازدید
0
لایک
1402/04/13
تاریخ انتشار
0
نظرات
3
صفحات
0%
تخفیف
نظرات کاربران
برای ثبت دیدگاه خود باید وارد شوید
ورود / ثبتنامهنوز دیدگاهی ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر خود را دربارهی این کتاب مینویسد.