فرنوش با یه سینی تو دستش وارد اتاقم شد...
آرایشش از لحظه ای که دیدمش بیشتر شده بود و لبخند خاصی به چهره داشت و چشماشو خمار کرده بود...
سینی قهوه رو گرفت جلو و فنجون قهوه رو گذاشت رو میزم و خواست بره بیرون.
نمیدونم چه فکری کرد که بعد از چند ثانیه مکث به سمتم برگشت و رفت پشت صندلیم...
بعد از لحظه ای دستاش رو شونه هام قرار گرفت و آروم شروع کرد به ماساژ دادنشون.
نمیدونستم چیکار میکنم... اونقد پریشون بودم که خودمو رو صندلی ولو کردم و بهش اجازه دادم هر طور میخواد برخورد کنه.
به سمت در رفت و قفلش کرد، اومد سمتم و دوباره نوازش وار دستاشو به بدنم کشید.
_امروز خیلی خسته بنظر میرسین آقای دکتر، نظرتون چیه یکم از این خستگی رو کم کنیم؟!
میدونستم منظورش چیه، اما حوصله نداشتم و بدن سفید و نرم پروا از ذهنم بیرون نمیرفت، کمی مکث کردم... شاید اگه باهاش س*ک*س میکردم، پروا از ذهنم خارج میشد...
آره، درستشم همین بود، باید یه طوری حس شهوتم رو سرکوب میکردم و کی بهتر از فرنوش که این چند وقت کامل منو زیر نظر داشت.
تو فکر بودم که روی پام نشست و دستهاشو به سمت پیراهنم برد...
منم بهش اجازه دادم تا ببینم چطور پیش میره.
دکمه های پیراهنم رو کامل باز کرد و دستشو رو پوستم کشید...