منتشر شده
رایگان
رمان دقایق آخر||داستان کوتاه
قیمت:
رایگان
نگاهم را به اطراف داده بودم تا متوجه بی قراری ام نشود شاید هم فهمیده بود که نگاه می دزدید.
در انتظار کلامی بودم که از دهانش خارج شود و از این سردرگمی نجاتم دهد اما نه… سکوت پیشه کرده بود ومن داشتم خفه می شدم
تاریکی شب بود ما هر دو در مقابل هم نشسته بودیم .
اشک از گوشه چشمم چکید و او هم چنان ساکت بود.
گویی با نگاهش حرف میزد اما من هیچ چیز متوجه نمیشدم شهامت به خرج دادم و گفتم
_ نمی دونم چه حسی دارم فقط میدونم میخوام زندگیم با تو ادامه بده بدون تو نمیشه …
پوزخند زد ، موج صدایش تمسخر داشت.
_ اگه بدونی با وجود چه چیزایی زندگی بازم ادامه پیدا میکنه ، نبود من که چیزی نیست ، بهت قول میدم چند روز دیگه اسمم یادت میره.
آیا این کتاب مورد پسند شما بود؟
آمار کتاب
1,702
بازدید
0
لایک
1402/01/26
تاریخ انتشار
0
نظرات
3
صفحات
0%
تخفیف
نظرات کاربران
برای ثبت دیدگاه خود باید وارد شوید
ورود / ثبتنامهنوز دیدگاهی ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر خود را دربارهی این کتاب مینویسد.