بهار پاشو مامان پاشو . خسته شدم از بس راه خونه تا بیمارستان رو به امید دیدن چشم باز ت طی کردم و هر بار نا امیدم کردی بهار مامان ت ک هیچ وقت دل منو نمی شکستی پاشو مامان ت ک حرف گوش کن بودی بهار بابا داره از غم دوریت دق میکنه خونه بی ت رنگ مرگ گرفته من و باباتم ک فقط نفس میکشیم بهار آخه این بیمارستان چی داره این خواب چی داره ت ک تنبل نبودی مامان ت ک به زرنگی شهره ی خاص و عام بودی حالا چی شده ک همش خوابی و به این تخت چسبیدی بهار پاشو دیگه به خاطر بابا پاشو
غم صدای مامان آزارم میداد اما کاری از دستم ساخته نبود دوباره احساس کردم خلا غرق شدم صدای مردی رو شنیدم ک میگفت :
_ این خانوم رو بفرستین بیرون
و بعد جیغ مامان ک میگفت :
_ بهارم خزان نکنی مادر . زندگیمو زمستان نکنی
دیگه چیزی نشنیدم