⁂᯽-------•️•-------᯽⁂
ِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ ️›
بوی ادکلن پسره توی اتاقم پیچید و من خم شدم دستمال
کاغذی مچاله شده ای رو از روی زمین برداشتم و فین کردم
توش..
دیدم که چندشش شد و با تعجب نگام کرد.. نخواستم طولش
بدم همونطور که سرپا بودیم گفتم
_ببین بچه قرتی، من خودم یه پا مردم برا خودم.. سبیالمو
ببین.. اینا بزودی از سبیالی تو پرپشت تر میشن.. پس دمتو
بزار رو کولت و برو، وقت هردومونو تلف نکن
با چشمهای گرد شده نگاهم کرد و گفت
_تو دیگه چه جور جونوری هست
از اتاقم خارج شد.. دنبالش نرفتم و نفهمیدم چی گفت به
پدر و مادرامون که رفتن و یکم بعدش مامانم اومد و کلی
دعوام کرد که ای مارمولک بگو چیکار کردی که پسره
اونطوری با عجله رفت..
تا یه مدت خیالم راحت بود تا اینکه بابا گفت قراره خانواده ی
دوستش برای خواستگاری بیان و از من خواهش کرد که
معقول رفتار کنم و آبروشو نبرم..
برام مهم نبود کدوم دوستش رو میگفت و من میشناختمشون
یا نه.. چون بهر حال هر کی که بود جوابم منفی بود..
" ????????????????: