⁂᯽-------•️•-------᯽⁂
ِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ ️›
من هم خسته بودم از اونهمه مقاومت و دعوا و قبول کردم که
بیان چون میدونستم جوابم منفیه و قول داده بودن اصرار
نکنن..
وقتی خواستگارها اومدن لباس ساده ای پوشیدم و رفتم
پیششون..
پسره که خیلی خوش لباس و مطابق مد روز بود، نگاهی به
من کرد که حتی رژ هم نداشتم و سبیل هایی باالی لبم
داشتم که همش تیغ میکشیدم که بیشتر و زبرتر بشن..
هرچند زبر و زیاد نبودن ولی منظره ی چندان جالبی هم
نبود..
معلوم بود که پسره دنبال دختری مثل خودش خوشتیپ و
امروزی میگرده و با دیدن من هنگ کرده بود و با تعجب به
مادرش نگاه کرد..
خوشحال شدم که منو نپسندیده و یه گوشه بدون حرف
نشستم تا اینکه مادر پسره گفت که با اجازه ی آقای حسن
زاده بچه ها با هم یه صحبتی بکنن و من پسره رو راهنمایی
کردم به اتاقم..
اتاقی که از قصد درب و داغون کرده بودم که از بی سلقیگیم
بدش بیاد..
" ????????????????: