رمان | بادیگارد زورگو
زن عمو مثل همیشه یکی از ابروهاش رو بالا انداخت و گفت:
_ بچم کار داشت نتونست بیاد
یه لحظه یه چیزی یادم اومد که باعث شد سرم درد بگیره!
چشمام رو بستم و به یاد صحنه های قبل تصادف و دعوام با پدربزرگ افتادم
آخرین تصویر توی ذهنم تصویر دعوامون باپدربزرگم بود، برای اینکه میخواست به اجبار من رو به عقد فرزاد دربیاره افتادم!
ناخودآگاه آخی گفتم و چشمام رو باز کردم که بابا با استرس نگاهم کرد و گفت:
_ چیشده بابا؟
_ هیچی ولش کن چیزی نیست
_ خوبی عزیزدلم؟
_ آره خوبم ولی خستم میخوابم بخوابم
این رو که گفتم درسا یه نگاه چپ به زن عمو و فرزانه انداخت و گفت:
_ پاشید بریم تا شاداب استراحت کنه
عمه هم سریع از روی صندلی پاشد،به سمتم اومد و بعد از اینکه بوسه ای روی پیشونیم نشوند با لبخند پر از بغض گفت:
_ قربونت برم مواظب خودت باش، فردا باز میام بهت سر میزنم باشه؟
_ چشم عمه جون
_ چشمت بی بلا عزیزم، خوب استراحت کن
لبخندی زدم و چیزی نگفتم؛
بقیه هم یکی یکی باهام خداحافظی کردن
و بعد از ذکر نکاتی که باید رعایت میکردم، همشون جز بابا از اتاق بیرون رفتن...
«عمل به قول»