رمان | بادیگارد زورگو
_ من باید این سوال رو از تو بپرسم دخترم
_ آخه زیر چشمات گود افتاده و موهات سفید شده
بدون اینکه جوابم رو بده به چشمام زل زد و با بغض و چشمهای پر از اشک، زیر لب گفت:
_ خدایا شکرت
درسا که سمت راستم ایستاده بود دستم رو گرفت و گفت:
_ خیلی ترسیدیم، دیگه هیچوقت از اینکارا با ما نکن
_ دست خودم نبود که
رها با چهره ی متفکر نگاهم کرد و گفت:
_ یادت نیست چرا تصادف کردی؟
خواستم جوابش رو بدم که همون لحظه در اتاق باز شد و خانواده ی عمو علی وارد اتاق شدن.
من دوتا عمو و یه عمه داشتم که یکی از عموهام عمو رضا بابای درسا بود و عموی دیگه ام عمو علی بود
که اونم دوتا بچه به نام فرزاد و فرزانه داشت و البته عمه ریحانه ام که خیلی دوستش داشتم
هم مامانِ رها بود و شوهرش رو چندسال پیش تو تصادف از دست داده بود!
عمورضا و عمه ریحانه باهام خوب بودن اما امان از خونواده ی عمو علی که از دشمن هم باهام بدتر بودن
البته خودِ عموم خوب بود ولی اون زنِ فتنه گر و بچه هاش نمیذاشتن یه آب خوش از گلوی من پایین بره!
عمه به سمتشون رفت و بعد از سلام احوال پرسی دسته گل و آبمیوه ها رو از دست اون فرزانه ی میمون گرفت و گفت:
_ پس فرزاد کو؟