ᓕᓗᓕᓗᓕᓗ⸦ ⸧ᓕᓗᓕᓗᓕᓗ
ᯏ ᥲᥒ????ᥱ????????????????????ᥣ???? ᯟ
⟮ ⟯
دلاریـس تو بغلم خوابش برده بود که مامان صدام زد
– آبان ، مادر بیا شام حاضره..
سرم و تکون دادم
+ نمیخورم مامان?!
مامان به سمتم اومد:
– دو دقیقه اون بچه رو بزار زمین ، بیا شامت و بخور..
خوابش برده ، گناه داره..
+ نه مامان..دلم میـخواد این چند روز که پیشمه ، فقط بغلش کنم و نگاش کنم..
گوشیم زنگ خورد که مامان گوشی و از روی مبل برداشت و دستم داد:
– گوشیت خودش و کشت..
بعدش دلاریس و از بغلم گرفت و گفت:
– برو گوشیت و جواب بده..
یه نگاه به صفحه گوشیم انداختم ، آزاد بود..
وارد اتاقم شدم و در و هم بستم و جواب دادم
+ الو..سلام..
صداش مثل همیـشه ، حالت سرد و خشکی داشت که گفت:
– سلام آبان ، چطـوری?!
+ ممنون ، تو خوبی?!
چیزی نگفت و ادامه داد
– دلاریس خوبه?!..بی تابی نمیکنه?!
لبخندی زدم و گفتم
+ کدوم بچه أی پیـش مادرش باشه بی تابی میکنه..
با حالتی خشک گفت:
–آخه بچها معمولا پیـش غریبه ها بی تابی میکنن..
اخمام توی هم رفت ، میدونستم میخواد با حرفاش اذیتم کنه ، برای همینم گفتم:
+ نمیدونم دم خروس و باور کنم یا قسم حضرت عباست و..
فازت چیه دقیقا تو?!
بهم گفتی دلا رو بیارم پیـش خودم ، الان زنگ زدی تیکه میندازی?!
یه خنده ی بی مفهومی کرد و بعدش گفت:
– پس فردا پروازمه ، اول میام اونجا دلاریس و بگیرم..
انگار غم توی دلم نشسته باشه که گفتم:
+ نمیـشه بزاری یه کم بیشتر پیشم بمونه?!
– چـرا نشه..
ذوق زده گفتم
+ جدی میگی?!
– آره ، اومدم دنبال دلاریس ، چمدون به دست باش و تو هم مثل یه مادر خوب دنبالم بیا..
کفری گفتم:
+ اگه آوردن دلاریس اینجا ، تلست واسه اینکه بخوای گیرم بندازی ، باید بدونی در اشتباهیی..
و بدون هیچ حرفی تماس و قطع کردم..
ایـن مرد قصد جون من و کرده!
ᯏ ᥲᥒ????ᥱ????????????????????ᥣ???? ᯟ
ᓕᓗᓕᓗᓕᓗ⸦ ⸧ᓕᓗᓕᓗᓕᓗ