صدای محمد بلند شد:داداشی...من میترسم...نکنه بندازنمون زندان...
صورتشو تو دستام گرفتم و زل زدم تو چشمای قهوه ای رنگش و گفتم:محمد جان آروم باش...هیچ اتفاقی
نمیوفته...ما کاری نکردیم که بندازنمون زندان...آروم باش...
سرشو آروم تکون داد و گفت:باشه داداشی...
پیشونیشو بوسیدم و منتظر نشستم...
به کف اتاق زل زده بودم که صدای باز شدن در اومد...
سرمو بلند کردم و همون آقایی که منو گرفته بود دیدم...
به احترامش از جا بلند شدم...
بقیه هم به تقلید از من بلند شدن...
با سر اشاره کرد که بشینیم...
پشت میزش نشست و رو به من کرد و گفت:فکر میکنم شما از همه بزرگتر باشی...درسته؟
-:بله...
سری تکون داد و تلفن رو برداشت و شماره ای رو گرفت...
-:حسینی به ستوان اعظمی بگو بیاد اتاق من...
بعد از دو دقیقه در اتاق به صدا دراومد و با صدای بفرمایید اومد داخل...
یه خانوم چادری مسن بود...
-:ستوان لطفا این بچه ها رو ببرید اتاق خودتون تا تکلیفشون رو مشخص کنیم...
-:چشم جناب سرگرد...
منم بلند شدم که سرگرده گفت:شما بشین...
دوباره نشستم روی صندلی و اون خانوم بقیه رو با خودش برد...
چند لحظه اتاق در سکوت فرو رفت ...
با صدای سرگرد بهش خیره شدم...