مامان شوکه شد...
بعد از چند ثانیه جیغ خفیفی زد...
با کلی علامت سوال داشتم نگاهشون میکردم که بابا به سمت من برگشت...
لبخند مهربونی زد و کنارم نشست...
:پسرم من یه برادر دارم به اسم بهزاد که بیست سال پیش با همسرش و دختراشون رفتن لندن...وحالا بعد از بیست سال میخوان برگردن...اونم برای همیشه...
-:خب به سلامتی...
:فردا بعداز ظهر میرسن...باید بریم فرودگاه دنبالشون...
مامان جیغی زد و گفت:فردا بعداز ظهر؟؟؟چرا زودتر نگفتی؟؟؟من کلی کار دارم...
داشت به سمت آشپزخونه میرفت که یهو ایستاد...
به سمت ما برگشت و از بابا پرسید:بهار هم همراهشون هست؟
بابا آهی کشید و گفت:آره...
مامان به آشپزخونه رفت...
برگشتم سمت بابا...
-:بابا جان...بهار کیه؟
:بهار خواهر ناتنی من و بهزاده... از من و مامانت هم زیاد خوشش نمیاد...بیشتر با خانواده بهزاد رفت و آمد داره...
-:چرا از شما خوشش نمیاد؟
بابا آهی کشید و گفت:من همیشه مورد توجه پدرم بودم و اون خدابیامرز همیشه از من حمایت میکرد و حرف من رو خیلی قبول داشت...برای بهار یه خواستگار اومده بود که بهار خیلی دوستش داشت...اما پسره درستی نبود...خلاف
داشت...منم به بابا گفتم و بابا، با ازدواجشون مخالفت کرد...از اون روز بهار از من متنفره..