_ تو چون حرص میخوری بامزه میشی اینکارو میکنم وگرنه اصلا این اخلاقو ندارم
طبق معمول سکوت کردن رو ترجیح دادم و چیزی نگفتم تا اینکه بالاخره رسیدیم
از ماشین پیاده شدم و منتظر موندم تا اونم ماشین رو پارک کنه و بیاد در رو باز کنه
_ امشب حال داری بریم خرید؟
پشت سرش رفتم توی خونه و گفتم:
_ خریدِ چی؟
_ همه چیزایی که احتیاج داری
_ من چیزی احتیاج ندارم
_ لباس، تخت و یه سری وسیله های دیگه
به طرف آشپزخونه رفتم تا غذاها رو گرم کنم و گفتم:
_ من تخت احتیاج ندارم، عادت دارم روی زمین بخوابم
_ واقعا؟
_ اوهوم من هیچوقت تخت نداشتم
_ خب ولی از این بعد باید داشته باشی
زیرقابلمه رو روشن کردم و یکی از ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:
_ باید؟
_ آره چون کف زمینای خونه خیلی سرده
_ تشک هست که
_ انقدر حاضرجوابی نکن و یه کلمه بگو باشه