اخرین ایستگاه باران

نسخه نمونه پارت 2 از 2 (از کل 15)
و درخت گردویی کھ شاخھ ھایش حالا از دیوار عبور کرده بود.
یلدا جلوی در ایستاد.
کلید را از کیفش بیرون آورد.
مدت زیادی بھ آن نگاه کرد.
بعد داخل قفل گذاشت.
قفل با صدایی خشک چرخید.
در باز شد.
بوی خانھ اولین چیزی بود کھ بھ او حملھ کرد.
بوی چوب قدیمی، کتاب، گرد و خاک و عطر بسیار کمرنگ پدرش.
چشمانش را بست.
برای یک لحظھ احساس کرد صدای پدرش را شنیده است.
»یلدا؟ اومدی؟«
چشم باز کرد.
خانھ خالی بود.
لبخند تلخی زد.
»نھ بابا… فقط برگشتم.«
کیفش را کنار پلھ ھا گذاشت.
آرام وارد سالن شد.
ھمھ چیز تقریباً دست نخورده بود.
مبل قدیمی.
کتابخانھ.
رادیوی کوچکی کھ پدرش ھمیشھ صبح ھا روشن می کرد.
حتی ساعت دیواری ھنوز ھمان جا بود.
یلدا جلو رفت.
عقربھ ی ساعت روی ھشت و بیست ودو دقیقھ متوقف شده بود.
ھمان ساعتی کھ سال ھا قبل، بعد از خبر مرگ پدرش، دیگر حرکت نکرده بود.
مادرش گفتھ بود باتری خراب شده.
اما پدرش ھمیشھ ساعت را تعمیر می کرد.
یلدا دستش را روی قاب ساعت گذاشت.
زیر لب گفت:
»چرا ھنوز اینجاست؟«
جوابی نبود.
خانھ ساکت بود.
اما سکوتش عجیب بود.
انگار چیزی در این خانھ منتظر بود.
یلدا پلھ ھا را بالا رفت.
اتاق پدرش روبھ روی راھرو بود.
در بستھ بود.
سال ھا کسی اجازه نداده بود وارد آن اتاق شود.
مادرش بعد از حادثھ ھمھ چیز را جمع کرده بود و گفتھ بود:
»بذار وسایلش ھمون طور بمونھ.«
یلدا آن زمان بچھ بود.
نمی فھمید چرا.
حالا دستگیره را گرفت.
در باز شد.
اتاق تاریک بود.
پرده ھا کشیده شده بودند.
یلدا چراغ را روشن کرد.
کتاب ھا ھنوز سر جایشان بودند.
میز چوبی کنار پنجره.
صندلی چرمی.
یک چراغ مطالعھ.
و عکس خانوادگی کوچکی کھ قابش خاک گرفتھ بود.
یلدا عکس را برداشت.
پدرش وسط ایستاده بود.
مادرش کنارش.
و خودش، دختری دوازده سالھ، میان آن دو.
سھ نفر.
سھ نفر کھ در آن عکس فکر می کردند خانواده شان قرار است برای ھمیشھ ھمین طور بماند.
یلدا عکس را پایین آورد.
روی میز چیزی دید.
پاکتی سفید.
اسم خودش روی آن نوشتھ شده بود.
دست خط پدرش بود.
قلبش یک باره تند زد.
پاکت را برداشت.
روی آن فقط نوشتھ شده بود:
برای یلدا، اگر روزی برگشتی.
دستش لرزید.
پاکت را باز کرد.
داخلش یک برگھ بود.
دستخط پدرش را فوراً شناخت.
خط اول را کھ خواند، نفسش بند آمد.
»دخترم،
اگر این نامھ بھ دستت رسیده، یعنی بالاخره برگشتی.
قبل از ھر چیز، می خواھم چیزی را بدانی.
آنچھ درباره ی مرگ من بھ تو گفتھ اند، تمام حقیقت نیست.«
یلدا نشست.
چند بار جملھ را خواند.
دوباره.
و دوباره.
ادامھ داد.
»من می دانم بعد از رفتنم، آدم ھای زیادی خواھند گفت حادثھ بود. خواھند گفت جاده خیس بود، ماشین کنترلش را از دست داد و ھمھ چیز در چند دقیقھ تمام شد.
اما تو وقتی بزرگ شدی، اگر ھنوز این نامھ را داری، بدان کھ من دروغی را با خودم بھ قبر نبرده ام.
مرگ من تصادف نبود.
و اگر بخواھی بفھمی چھ اتفاقی افتاد، باید دنبال آخرین ایستگاه باران بگردی.«
یلدا متوقف شد.
آخرین ایستگاه باران؟
این چھ معنایی داشت؟