اخرین ایستگاه باران

نسخه نمونه پارت 1 از 2 (از کل 15)
آخرین ایستگاه باران
رمانی بلند در ژانر درام، عاشقانھ، رازآلود و خانوادگی
نویسنده: پریا رحمانی
فصل اول
خانھ ای کھ بعد از یازده سال ھنوز منتظر بود
باران از آن باران ھایی بود کھ انگار قصد تمام شدن نداشت.
از صبح آسمان شھر خاکستری شده بود و ابرھا آن قدر پایین آمده بودند کھ نوک ساختمان ھای بلند در مھ گم می شد. شیشھ ی اتوبوس از بخار پوشیده شده بود و ھر چند دقیقھ یک بار قطره ای بزرگ از بالای شیشھ پایین می آمد و مسیر خودش را میان قطره ھای دیگر پیدا می کرد.
یلدا کنار پنجره نشستھ بود.
پیشانی اش را بھ شیشھ تکیھ داده بود و بھ خیابان ھایی نگاه می کرد کھ یازده سال از آن ھا دور بود.
در ذھنش شھر ھنوز ھمان شھر کوچک و آشنایی بود کھ عصرھای تابستان، ھمراه پدرش از نانوایی برمی گشت.
آن روزھا پدرش ھمیشھ دست راست او را می گرفت.
نھ آن قدر محکم کھ اذیتش کند.
فقط آن قدر کھ یلدا بداند کسی کنارش ھست.
گاھی وسط راه می ایستاد و برایش بستنی می خرید.
گاھی ھم وقتی یلدا با ھیجان درباره ی مدرسھ و دوست ھایش حرف می زد، طوری گوش می داد کھ انگار مھم ترین مسئلھ ی دنیا ھمان داستان کوچک است.
یلدا آن روزھا فکر می کرد پدرھا ھمیشھ می مانند.
بعد یک شب، ھمھ چیز تغییر کرد.
یک تماس تلفنی.
یک جاده ی خیس.
یک ماشین کھ از مسیر خارج شده بود.
و مردی کھ دیگر بھ خانھ برنگشت.
یازده سال گذشتھ بود.
یلدا حالا بیست وسھ سال داشت.
دانشگاه را تمام کرده بود و در یک انتشاراتی کوچک در تھران کار می کرد.
زندگی اش آرام و معمولی شده بود.
آن قدر معمولی کھ خودش ھم باور کرده بود شاید بالاخره توانستھ گذشتھ را پشت سر بگذارد.
تا سھ روز قبل.
تا زمانی کھ نامھ ی وکیل را دریافت کرد.
»خانم یلدا فرھمند، با توجھ بھ اینکھ ملک واقع در خیابان بھارستان ھنوز بھ نام مرحوم دکتر امیر فرھمند، پدر شما، ثبت شده است، حضور شما برای انجام مراحل قانونی ضروری است.«
او اول تصمیم داشت نرود.
حتی بھ وکیل زنگ زده بود و گفتھ بود می تواند وکالت بدھد.
اما مرد پشت تلفن فقط یک جملھ گفتھ بود:
»پدرتون چیزی برای شما بھ جا گذاشتھ کھ باید شخصاً تحویل بگیرید.«
ھمین جملھ کافی بود.
حالا اتوبوس در حال ورود بھ شھر بود.
یلدا چشم ھایش را بست.
نمی خواست خانھ را ببیند.
نمی خواست دوباره بھ گذشتھ برگردد.
اما بعضی مکان ھا برای برگشتن ما منتظر نمی مانند.
فقط ھمان جا می ایستند.
و وقتی برمی گردی، می فھمی ھیچ چیز واقعاً تمام نشده است.
اتوبوس ایستاد.
راننده از آینھ نگاھش کرد.
»خانم؟ ایستگاه آخره.«
یلدا کیفش را برداشت.
»ممنون.«
از اتوبوس پایین آمد.
سرمای باران خورده ی شھر بھ صورتش خورد.
چند ثانیھ ھمان جا ایستاد.
صدای بوق ماشین ھا، بوی نان تازه، صدای چرخ ھای خیس روی آسفالت…
ھمھ چیز آشنا بود.
اما خودش دیگر ھمان آدم سابق نبود.
چترش را باز کرد و راه افتاد.
خانھ ی پدرش در انتھای کوچھ ای قدیمی قرار داشت.
دیوار سفید.
در چوبی.
دو پنجره ی بزرگ طبقھ ی بالا.