فردین قدری او را نگاه کرد و انگار دنبالِ کلمهای بود که بتواند دخترکی گریان را آرام کند. لب هایش را با زبان تر کرد، کمی خم شد و نزدیک به خورشید حینی که سنگینی دست هایش را انداخته بود رویِ میلهی تخت گفت:
- خدا رو شکر کن که فرار کردی بابا...
خورشید بیشتر گریه کرد، از تهِ ته دلش!
انگار تمام دردهای کودکی تا به حال دست هایشان را دور گردنش فشار میدادند و خب او که فرار نکرده بود، به حال خودش رها شده بود!
آن هم به بدترین شکلِ ممکن!
فردین به دخترک نگاه میکرد و نمیدانست باید چه حرفی بزند... نمیدانست چه حرفی میتواند از دلِ سوختهی خودش بیرون بریزد! آن هم وقتی امروز صبح غرور و غیرتش لگدمال شده بود!
از این در که بیرون میرفت، تویِ آن خانهی درندشت تنها بود! نه مادرش تویِ آن خانه بود و نه فرزاد! دست به صورتش کشید و گفت:
- البته خوش به حالت که میتونی گریه کنی!
نفس عمیقی کشید و سیبک گلویش را پایین فرستاد، لبخند تلخی گوشهی لبش نشست و به تلخی زهر زمزمه کرد:
- من اصلا روم نمیشه دردمو یاد خودم بیارم!
مادرش جوان بود درست، زیبا بود به کنار اما اینطوری رفتن و با جوانی به سن و سال بچهاش رفتن حماقت به نظر میآمد!
دم عمیقی گرفت و خواست حرف بزند که پرستاری پرده را کنار زد و به خورشید که گریه میکرد گفت:
- چیه؟ از آمپول میترسی اینطوری گریه میکنی؟!