رویِ زمین افتاد، چند لحظه بعد دامن سفیدِ لباس خونی شد، زانویش پاره شد بود اما باز دردش نیامد. از جا بلند شد و لنگان لنگان راهش را پیش گرفت.
موتور سوار عصبانی دستی پشت گردنش کشید و داد زد:
- هو کوری مگه؟
خورشید یک لحظه برگشت و خیلی جدی گفت:
- آره کورم.
خب بود! کور بود که این همه وقت مهدیار واقعی را ندید و نشناخت!
خواست راهش را پیش بگیرد که موتور سوار بار دیگر داد زد:
- وایسا ببینیم پات چیشد؟
خورشید شانه بالا انداخت و با همان لحن آرام و جدی گفت:
- هیچی!
- دنبال یه محضر میگردم تو این خراب شده، بلدی؟
این خراب شده نزدیکی خانههای مهدیاری بود که او را شش سال تمام دوست داشت، پس بلد بود. سر تکان داد و اشاره کرد به انتهای خیابان که نه کوچه باغ بزرگی که از آنجا آمده بود!
- پات درد نمیکنه؟
خورشید بی توجه به او راهش را پیش گرفت و پایش را رویِ زمین می کشید. خون هر لحظه بیشتر دامنش را فرا میگرفت و حتی میشد ردِ کمرنگ خون را رویِ آسفالت دید!
مهدیار رفته بود، همراهِ خانم اسمائیلی که همیشه به خورشید می گفت " توام جای دختر من! "
مهدیارِ سی و دو ساله؛ خانم اسمائیلی چهل و دو ساله و خورشیدِ احمقِ بیست و چهارساله اجزای این هرمِ احمقانه بودند.
مهدیار دیشب به او گفته بود که دوستش دارد و صبح گفت" متاسفم"
یک نفر داشت تویِ سرش زجه میزد، گریه میکرد و خودش را به در و دیوار میکوبید.
مهدیار موجود نفرت انگیزی تویِ قلبِ خورشید بود! سکندری خورد وسطِ خیابان، چشمهایش داشتند تار میدیدند.