" خورشیدِ زمستون "
که به اطرافیان بگوید آب از آب تکان نخورده و نه خانی آمده و نه خانی رفته! دیروز؟! گور بابای دیروزی که سر سفرهی عقد تنها ماند و سکهی یک پول شد!
چشم هایش را باز نگه داشته بود؛ با اینکه صفحهی مانیتور را تار میدید اما نمیخواست پلک بزند و باعث فرو ریختن اشک هایش بشود.
صدایِ قدم های فردین که آمد، ترسید! پچ پچه ها بیشتر شدند و فردین با دیدنِ دخترکِ دیروز پشتِ میز اخم کرد!
این دختر غرور نداشت؟! اینجا چه غلطی میکرد؟! نزدیک به میز او ایستاد و به باقی آدم هایِ اینجا که زل زده بودند به آن ها تشر زد:
- برید سر کارتون!!
متفرق شدنِ بقیه مصادف شد با سوال تلخ و زهرماریِ فردین که از خورشید پرسید:
- همیشه همینقدر پوست کلفتی؟
خورشید سرش را بالا گرفت، نشد جلویِ قطرهی اشکش بگیرد و در همان حال لب زد:
- بله، همیشه همینقدر پوست کلفتم!
خورشید ضربه های زیادی خورده بود، مشکلات اما به او یاد داده بودند که روی پا بماند.
فردین خم شد و کف هر دو دستش را رویِ میز گذاشت، چند لحظهای را تویِ سکوت به او نگاه کرد و بعد گفت:
- وسایلتو جمع کن برو بیرون!
خورشید ناباور به او چشم دوخت و فردین داد زد:
- کَری؟ میگم هری بفرما بیرون!
خورشید با بغض گفت:
- چرا؟
فردین بی توجه به چشم های کنجکاو اطراف داد زد:
- چون از آدمای ننه من غریبم خوشم نمیاد!
چون از آدمای ابله خوشم نمیاد! چون دوست ندارم تو شرکتم بمونی و هر کی نگات کرد پیش خودش بگه همون دخترهی طفلکه که مادر من زندگیشو ازش گرفته!
جملهی آخرش بی رحمانه و خودخواهانه بود اما زیادی درد داشت!
- نمیتونی بری بگم کمکت کنن!