┄┅┄┅┄┅┄┅┅┄┅┄┅┄┅┄
️
«دلارام»
با لپای گلگون به سمت مامان رفتم...
ووییی من چجوری بگم بهش.
وای خدایا از شدت هیجان نمیدونستم چیکار کنم!
باصدای مامان از فکر دراومدم و عین بز زل زدم بهش؛
-چیشده ورپریده هی سرخ و سفید میشه؟!
لبمو به دندون گرفتم و ریز خندیدم و رفتم کنارش رو مبل نشستم و دستاش و گرفتم.
خوبی خانواده من این بود که با مادر و پدرم انقدر راحت بودم که از علاقم و دوست پسرم و هرچیزی میتونستم بهشون بگم..
نه که اونا غیرت ندارناا نه...
منتها میگن بهتره بدونن تا با پنهون کاری و هزارتا بلا و ملا بخام این کارارو کنم!!
مامان که فهمیده بود راجب چیزه مهمی میخام صحبت کنم مشتاق نگام کرد که بالاخره به حرف اومدم؛
_مامان یادته یبار که بارون بود ماشینم خراب بود استادم رسوندم؟!
مامان کمی دقیق نگام کرد؛
-خب
لبخند عریضی زدم؛
_هیچ عاشقش شدم
مامان بهت زده منو نگاه میکرد..
خب حق داره اینطور نگات کنه دختره خنگ آخه کی اینطور خبر میده؟!
با صدای لروزنی رو بهم کرد؛
-اونم دوست داره نه؟!
میدونستم ترسش چیه!!
ترسش اینه این قضیه هم مثل اون عنه قبل بشه...
با ذوق شوق نگاش کردم سرمو بالا پایین کردم؛
_آره مامان امروز خودش بهم اعتراف کرد لنتی خیلی خوب و آقاس آخ مامان نمیدونی وقتی گفت دوست دارم چه غوغایی تو دلم به پا شد...
︎⃟↬⿻‹️⃟›
┄┅┄┅┄┅┄┅┅┄┅┄┅┄┅┄