┄┅┄┅┄┅┄┅┅┄┅┄┅┄┅┄
️
وحالا دانیال داره درسا کوچولو رو بزرگ میکنه...
و درساهم فکر میکنه باباش دانیاله...
از اون موقع تا الان اونجوری که خود دانیال گفته 4سال میگذره...
همه ی اینارو یروز که داشتیم همینطوری دوستانه دردودل میکردیم فهمیدم من از تصادفم و از دست دادن حافظم گفتم اونم از اتفاقاتی که براش پیش اومد.
اون موقع عاشقش نبودم!
به هرحال اون استاده و من دانشجو...
ولی ذوقمو نمیتونستم پنهون کنم واقعا خوشحال بودم از اینکه دانیال زن نداشت.
از اینکه هنوزم امیدی به اینکه اونم میتونه منو دوست داشته باشه...
با صدای دانیال از فکر و خیال بیرون اومدم و ضربان قلبم بالارفت وقتی اسمم رو صدا زد؛
-دلارام..
بی اراده و بی اختیار یهویی از زبونم در رفت و گفتم؛
_جانم؟!
زود دستمو گذاشتم رو دهنم زیر چشمی نگاش کردم که خنده ای کرد و با لبخنده دلارام کشی رو بهم گفت؛
-جانت بی بلا..
خوجول نگاش کردم که رو به درسا گفت که بره تو ماشین بشینه و بعداز اینکه درسا سوار ماشین شاسی بلند دانیال شد دانیال دراشو قفل کرد محض احتیاط و رو کرد سمت من؛
-میشه یکم راه بریم و حرف بزنیم..
وا دانیال چ حرفی با من داشت ینی؟!
سری تکون دادم و شونه به شونش قدم برداشتم...
«امیر»
چمدونم رو برداشتم و به سمت خروجی فرودگاه رفتم...
︎⃟↬⿻‹️⃟›
┄┅┄┅┄┅┄┅┅┄┅┄┅┄┅┄