┄┅┄┅┄┅┄┅┅┄┅┄┅┄┅┄
دوباره حجم بزرگی از بغض به گلوم حمله ور شد؛
_من دوست دارم توروخدا نرو
چپ چپ نگام کردو بی حوصله گفت؛
-به چه دردم میخوره؟
شکه نگاش کردم؛
_چ...چی؟
خیلی جدی بهم خیره شد و دستی به ته ریشش کشید:
_دوست داشتنتو میگم...به چه دردم میخوره؟
با چشمایی که پرازاشک شده بود و هر لحظه میخواست سرازیر بشه بهش خیره شدم...
این پسر چرا انقده بیرحم بود!!
چرا انقدر عوضی بود؟
چرا اصن منه احمق عاشق این امیر عوضی و بیرحم شدم؟
این دیگه ته نامردیه...مگه خدا منو نمبینه؟
مگه صدای بندشو نمیشنوه؟؟تحقیر شدنامو نمیبینه یعنی...
بی توجه به حال خرابم پوزخندی زدو ادامه داد:
-میتونم ببینمش که بروبر نگاش کنم و حضشو ببرم؟
میتونم لمسش کنم؟
نه..چرا؟چون فقط دوتا کلمس که میشنومش...شنیدنش به چه دردم میخوره هومم؟؟
قطره اشکی از چشام سرازیر شد.
تحمل فضای اتاقش واسم سخت شده بود...
اتاقی که همیشه دوست داشتم توش قدم بزنم و عطر امیرو با تموم وجودم ببلعم!
ولی الان خفه کننده بود...
تند از اتاق رفتم بیرون و بی توجه به صدا کردنای زن دایی که میگفت وایسا شام بمون به سمت در سالن رفتم و ازخونه زدم بیرون.
︎⃟↬⿻‹️⃟›
┄┅┄┅┄┅┄┅┅┄┅┄┅┄┅┄