-آره...ديوونم.من ديوونم.
بلند با همه توانم جيغ زدم:
-من ديوونم.ديوونه.
-آروم باش،شادي!ميخوام آروم با شي.
همه چي رو قاطي كرده بودم.
نمي تونسم به زبان اونا حرف بزن م.
به فارسي ب ين جيغ و دادام داد مي زدم:
-تورو خدا ولم كنيد دست از سرم برداريد من ديوونم.
موچ دست ازادم رو گرفت و با سرعت دستاش رو گاز گرفتم و موها ي دستش رو كه تو دهنم حس كردم زود دستش رو بين فرياد هاش ول كردم و داد زدم:
-حداقل موها ي دستت رو بزن.ا ه.
ولم كني د.
جيغ و داد مي كردم و پرستارها تو اتاق جمع شدن و وقتي نتونستن آرومم كنن با آمپول اومدن سمت م.
گلوم ميسوخت و درد و تو كل نقاط بدنم مخصوصا دست و پا ي شكستم حس مي كردم.
بلاخره تونستن اون آمپول گنده و بي ريخت و بهم تزريق كنن.
بين زجه هام چشمام بسته شد و به خواب عميقي فرو رفتم.
كه پر خاطره بو د.
****
-مامان...مامان،من اون عروسك رو ميخوام.
چشمام برق مي زد.
موهام مثل هم يشه پريشون اطرافم ريخته بودن هشت سالم بود،ياد نداشتم درست و حسابي ببندمشون يا بباف م.
از لابه لا ي موهايي كه نصف صورتم رو گرفته بود به باربي بزرگ و موطلايي پشت ويترين زل زدم.
قلبم تو وجودم بي قرار بود..بوم بوم بوم.
صداش و مي ش نيدم با همه وجودم اون باربي رو مي خواست م.
برگشتم و دوباره شنل بافت مامان رو كشيدم و نال يدم:
-مامان!عروسك
برگشت سمتم و اخم كرد و خم شد و با مشت اروم زد رو دهنم و حرصي گف ت:
-چند بار بگم بزرگ شد ي؟ ها؟ عروسك چيه؟ درسات خيلي خوبه كه برات عروسك بگيرم؟ نميتوني مثل ادم
موهات رو ببند ي چه برسه مراقب عروسك باشي!
به چشما ي غرق اشكم زل زد و گفت:
-بعدشم از سنت خجالت بكش.
قد راست كرد و موچ دستا ي لاغر و كوچيكم رو با خشونت گرفت و كشون كشون من رو از عروسكم دور كرد.
از ويترين از اون مغازه در صورتي...
چشم باز كردم و نگاه تارم رو به اطراف دوختم.
چشمام عجيب مي سوخت و همه چيز برام محو و گنگ بود.
خبر ي از اتاقم نبود.
نه وسايلش نه پرده ها ي نيلي و مخملي شكلش و نه ساعت كو كي رو ي عسلي كنار تختم.
با گيجي از جا بلند شدم دست گچ گرفتم درد مي كرد.
موهام رو ي صورتم ريخته بود و گنگ ني م خيز شدم و داد زدم:
-اين جا كجاست؟
اما صدام منعكس مي شد اتاق خالي و تنها يك تخت سفي د فلز ي ويك پنجره با حفاظ و پرده ها ي كرمي.
هيچ چيز ديگه ا ي نبود.
لباسم عوض شده بود.شلوار پارچه ا ي و تي شرت گشاد و بي قواره سفي د رنگ و ماستي شكل به تنم زار مي زد.
سرگردون دور خودم چرخيدم و پا ي چپ گچ گرفتم باعث از ب ين رفتن تعادلم شد و محكم خوردم زمين.
با بغض به در نگاه كردم.
-كسي اين جا ن يست؟
دلم مي خواست سرم رو بكوبم به ديوار چرا ا ين جام؟ اي ن جا كجاست!
-مامان؟ بابا!
با گريه و درد به زمين چنگ زدم و ناليد م:
-قول مي دم ديگه اذيتتون نكنم...ت..تو رو خدا...قول مي دم ديگه سي بيلات رو نزنم باب ا.
هقهقه زنون به موهام چنگ زدم و جيغ زدم:
با گريه زدم به پام و جيغ زدم:
-اين جا مگه بي صاحابه؟ كسي اين جا نيست؟
با يه فكر يهويي از پايه تخت گرفتم و به زور بلند شدم لنگون لنگون رفتم سمت پنجره و نفس نفس زنون از لبه پنجره گرفتم.
پرده رو با سرعت زدم كنار و دستم رو به سمت م يله ها ي محافظ بردم و سرم و چسبوندم بهشون و به پايين نگا ه كردم.
يه باغ بزرگ و محوطه پاركي شكل.
و ساده.
اون قدر سرم و چسبوندم به ميله ها كه پيشوني و گونم درد گرفت اما بي توجه بازم به پايين زل زدم.
-اين جا چه جور جهنمي ه
با همه توانم لبم رو از حفاظا بيرون آوردم و جيغ زدم:
-اين خراب شده صاحاب نداره؟ همون لحظه صدا ي يه زنگ عجيبي اومد.
هم تو اتاق من هم تو كل فضا.
به پايين زل زدم.
بعد چند لحظه پسر و دخترا ي سفيد پوشي وارد محوطه شدن.
چشمام و گرد كرده بودم و كاملا چسبيده بودم به ميله ها.
يكي از دخترا كه موها ي بلوند و پريشوني داشت بلند بلند مي خن ديد و هي مي پريد!
اروم زي ر لب گفتم:
-اُُسگول رو نگاه كن!
بعد يكمي فكر كردم...من كه از اون مسخره ترم! به فكرم بلندخنديدم و بعد نگاهم زوم پسر قد كوتاهي شد ك ه گوشه ا ي نشسته بود و به آسمون نگاه م ي كرد.
هر از گاهي ام با خودش حرف مي زد!
متعجب از ميله ها فاصله گرفتم و برگشتم و در كمال حيرت با در باز روبه رو شدم!
با هيجان و ني ش باز دستم رو به ديوار گرفتم و به سختي و لنگون لنگون به سمت در رفتم و در و كامل باز كردم.
يه راه رو ي طويل و طولاني با عرض كم روبه روم بود.در و ديوار سفيد و لامپ هايي كه به سقف چسب يده بودن.
تويه راه روش دست كم پنجاه تا در ديده مي ش د.
مثل در اتاقي كه من توش بودم شبيه فيلم ترسناكا!
ناخداگاه چشمام رو ريز كرده و مثل پليس ها تو ف يلما ي اكشن كم ي خم شدم و اروم آروم مثل حركت ها ي جيمز