روانيا دورمون جمع شده بودن و جالب تر از همه يكي از دخترا بود كه فور ي چهار زانو نشسته بود رو ي زمين و دست مي زد!
پسر جيغ جيغو روبه روم كه چشما ي گرد مشكي و موها ي مشكي ساده ا ي داشت همين طور ي ايستاده و درس ت مثل خودمنگاهم مي كرد.
انگار خوشش ميومد ادام و دربياره لاغر بود و قدش يكم ازم بلند تر بود.
با حرص رفتم سمتش و موهاش رو گرفتم و كش يدم كه اونم دست برد و درست مثل خودم موهام و كشيد.
من جي غ مي زدم،اون جيغ مي زد!
اما هم رو ول ن مي كرديم سرم رو به عقب برگشته بود و چشمام از درد به اشك نشسته بود اما موهاش رو رها نمي كردم.
يه دختر بلوند و لپ دار به سمتمون اومد و جيغ زد و كمرم رو گرفت و من از پسره جدا كرد و عقب عقب ك شيد.
پرستارا ام مداخله كرده بودن دختر ي كه من و از پشت گرفته بود به فرانسو ي تند تند مي گف ت:
-ولش كن ديوونه.عشقم رو ول كن.
خندم گرفته بود و وقتي افتادم ز مين و پرستارا دورمون جمع شدن تازه درد ي رو كه وسط سر و بين شق يقه ها م
پيچيده بود رو حس كردم و با نفرت و حرص به پسره مو مشكي ا ي كه همچنان نيشش شل بود و پرستار به زور م ي بردش به اتاقش نگاه كردم.
دختر خم شد و لگد ي به پام زد و با حرص دستش رو به كمرش زد و مثل بچه ها گفت:
-عشق خودمه،د ي گه موها ي پر كلاغي و جذابش رو نك ش.
بعدشم پشتش رو كرد و رفت سمت پله ها و بلند بلند سوت مي زد! خدايا من و از شر اين ديوونه ها راحت كن!
قبل از اين كه پرستارا تو اون شلوغي پيدام كنن خودم رو تو اتاق كر و لال پرت كردم .
برگشتم و با ديدن جا ي خاليش گفت م:
-ا ي بابا تو كجايي ديگه زبون بسته!
برگشتم و خواستم خارج بشم كه با چيز ي كه ديدم چشمام از حدقه در اومد!
با حيرت گفتم:
-واي!
يك قدم رفتم جلو و درست كنارم گوشه ديوار نشسته بود و زل زده بود به كيف چرمي كه جلوش بود.
كلي پول رو كف اتاق ريخته بود و چند تا گردنبند و انگشترم رو زم ين افتاده بود.
با سر كج شده و چشما ي گرد نگاهم كرد و چند بار پلك زد و سرش رو انداخت پايين و عصبي با پاش به پولا و گردنبندا لگد پروند!
زود در اتاق رو محكم بستم و نشستم جلوش و با استرس جيغ زدم:
-كرو لال اينا رو از كجا آورد ي؟ دزديدي؟
سرش رو بلند كرد و نگاه نم دارش رو به چشمام دوخت و فكش قفل شده بود و دستاش مشت.
دندوناش رو، رو هم سا بيد و داشت ميلرزيد.
صدا ها ي نا مفهومي از لابه لا ي دندونا ي كليد شدش خارج كرد داشتم از ترس سكته ميكردم!
با حرص گفتم:
-نگهبانا و پرستارا اگر بفهمن ازشون چيز ي دزد يد ي ميان م يبرنت اتاق شوك.
نگاهش گ يج بهم دوخته شد و كلافه از نفهميدنش به كيف پول جلوم لگد ي زدم و گفتم:
-زبون نفه م
برگشتم سمتش و با دستام ادا ي شمردن پول دراوردم و گفتم:
-پول مي خوا ي؟
خيره نگاهم كرد و اخم كرده و با حرص سر ش رو به معنا ي نه تكون داد
گيج گفتم:
-انگشتر؟ ساعت؟ گردنبند ؟
با هر چيز ي كه مي گفتم يكي از بدليجات هايي كه رو ي زمين افتاده بود رو نشونش مي دادم.
به گردنبند كه رسيد تند تند سر تكون داد و چشم هاش قرمز و خون آشامي شده بود و اين برام ترسناك بود تا حالا اين طور ي نشده بود.
گيج گفتم:
-دنبال گردنبن د ي؟ ا ين گردنبندارو دوست نداري؟ انگار نمي فهمي د كه گ يج نگاهم مي كرد.
با حرص گفتم:
-بايد اينا رو بزاري م تو ي اتاق ديگه احتمالا اتاق هارو مي گردن ،بلند شو
خيره نگاهم كرد كه رفتم سمتش و بازوش رو گرفتم و بلند شد و دنبالم راه افتا د.
فور ي همه پولا و وسايل رو ريختم تو رو بالشت يش و پارچه رو زي ر لباسم فرو كردم و تمام مدت كرو لال با چشما ي ريز شده نگاهم مي كرد.
دستش رو گرفتم و با هم از اتاق خارج شديم.
مرموزانه نگاهم مي كرد و انگار بهم اعتماد نداش ت.
از كنار يك ديوونه كه سرش رو بالا نگه داشته و دور دهنش غذايي بود رد شديم و همچنان دستا ي بزرگش رو گرفت ه بودم و كنارم راه ميوم د.
آروم خم شدم و به اطراف نگاه كردم و در اتاق ٥٥٥ رو باز كردم و وارد شدم كرولالم پشت سرم او مد و اخم كرده و
سريع در رو بست و فور ي رفتم سمت تخت و رو بالشتي رو از زير بوليزم دراوردم و انداختمش زير تخت.
خواستم از اتاق خارج بشم كه بازوم رو با اخم گرفت و هولم داد سمت ديوار و منتظر و سوالي نگاهم كرد.
با نيش شل گفتم:
-اين اتاق خرس گرزليه! اون قدر يارو گنده و خرس ي كه هيچ كس بهش كار ي نداره اونم با كس ي كار نداره برا ي
همين نبردنش طبقه زن جير ي ها اگر پول هارو اين جا پيدا كنن كاريش ندارن اما تورو اذ يت مي كنن.
خيره نگاهم مي كرد و انگار نمي فهميد چي مي گم.
لبخند ي زدم و دستش رو بالا بردم و رو قلبم گذاشتم و دست خودمم رو قلبش گذاشتم و چشم بستم و گفت م:
-قول مي دم آ سيبي ن بين ه
چشم باز كردم و انگشت كوچيك م رو بالا اوردم و شكل قول دادن و نشونش دادم.