️️️️
️️️
️️
️
_خشت
پشت میزتحریر نشستم و در عالم فانتزی و تخیلاتم، فرض میکردم صاحب این دم و دستگاه خودم باشم. شروع کردم به اُرد دادن:
_ شما اخراجی، شما هم حقوقت نصف میشه...
به خودم که آمدم دیدم ظاهراً توهم میز مرا گرفته و تمام احکامم ظالمانه شده!
دستم بهسمت قلم خوشنویسی و دوات رفت و روی کاغذ خالی مشغول نوشتن یادگاری شدم.
هنوز کلمه اول را ننوشته بودم، نوک قلم شکست...! لعنتی!
قلم دوم را برداشتم و اینبار موقع نوشتن، فشار دستم را کم کردم... با بهترین خطی که در خودم سراغ داشتم نوشتم: «پریزاد خر است.»
خنده و گریه باهم مخلوط شد.
پریزاد خواهرم، دوران خوش بچگی... پریزادی که در زلزله، پیش ملائکه رفت وخواهر بدشانسش زمینی ماند.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به چیزهای خوب فکر کنم، مثل یک غذای گرم!
دلم به صدا افتاد. آخرین بار کی غذا خوردم؟ صبح؟
اینبار شال و کلاه کرده از اتاق بیرون رفتم، بهدنبال چیزی برای خوردن.
با خودم غر میزدم.
«عجب آدمایی هستنا... معلوم نیست عمارته؟ خونهس، موزهس، طویلهس... شتر با بارش گم میشه.»
️
️️
️️️
️️️️