️️️️
️️️
️️
️
_خشت
هول کرده گفتم:
_ ببخشیدا، یه سیبم خوردم، راضی باشین.
_ پس کل یخچال رو خالی کردی؟
لقمه را داخل بشقابی گذاشت و با چاقو نصف کرد.
نصف را خودش برداشت و به من اشاره زد.
منتظرم نماند و اولین گاز را به لقمه زد. خیالم کمی راحت شد و نصفه باقیمانده را برداشتم.
حتماً مزه خوبی داشت، شاید هم من زیادی گرسنه بودم.
_ زیادم بد نیست... این سیبزمینی لای نون!
درحین خوردن، بهسمت میز وسط آشپزخانه رفت و یکی از صندلیها را بیرون کشید.
رو به من کرد.
_ سرپا غذا خوردن برای معده بده، میدونستی؟
فقط برای اینکه لجبازی نکرده باشم، سر میز نشستم.
اولین گاز را به لقمه زدم و در دهانم حل شد، عالی!
بدون حرف باقی لقمه را بلعیدم.
به من زل زده بود.
_ اینقدر گرسنه بودی!؟
_ از صبحانه چیزی نخورده بودم.
از جایش بلند شد و سمت یخچال رفت.
_ نوشابه میخوری؟
_ اگه زرد دارین.
قوطی نوشابه را جلویم گذاشت و خودش در شیشه نوشابهای که بهنظر الکلی میرسید را باز کرد.
_ زرد نه، باید بگی فانتا، یا کانادا.
_ همون.
در قوطی نوشابه را باز کردم… تق!
️
️️
️️️
️️️️