⊰•••┈───•••<⃟҉>•••───┈•••⊱
.بࢪوسـلیہ
بعد سریع دوباره صدامو پسرونه کردم و لـ.....ـب زدم..
-ببخشید..
چی گفتین؟
یعنی چی فامیلیم؟
با چشمای باز داشت نگام میکرد..
-ببخشید چرا اینطوری نگاه میکنید؟
+ت..تو..
با استرس لـ.....ـب زدم..
-م..من چی؟
+تو دختری؟
سرمو تند تند تکون دادم..
-نه من دختر نیسم..
+اما صدات..
-نه اون بخاطره..
بخاطره..
یه چیزی اومد به ذهنم..
زود سرمو انداختم پایین..
-نمیتونم بگم فرمانده..
خداکنه فکر کنه دو ج....
گیج بهم نگاه میکرد..
شدیدا استرس داشتم..
از استرس زیاد حالت تهـ.....ـوع گرفته بودم..
⊰•••┈──•••<<⃟҉>>•••──┈•••⊱