تا شاهد حال پریشانم نشن از تختم بلند شدم رفتم سمت پذیرایی
دیدم زن عموی کوچیکم و پسر عموم شروین که فقط 2 سالش بود اومدن خونه ما
و با ورود من به پذیرایی چشم های شروین کوچلو برق زد و بغلم پرید زن عمو سحر که کوچک ترین عروس این خانواده بود خیلی مهربون و خوش اخلاق بود
و من رو هم بیش از حد دوست داشتن
من تو بچه گی چون مادر نداشتم رفتار مادرانه بهم نشون داده بود
و با زن عمو سحر رو بوسی کردیم و احوال پرسی
زن عمو سحر یه نگاهی به من کرد و گفت چته تو چیزی شده
با نگرانی خودم جمع کردم و
+ گفتم نع چطور مگه
_رنگ پریده دختر
+شاید از خواب بیدار شدم برا اونه
_ چرت نگو بابا چه ربطی داره چیزی خوردی از صبح
یهو یادم اومد کع من از صبح چیزی نخوردم
+نع چیزی نخوردم تا کع از مدرسه اودم سردرد داشتم خوابیدم
با تاسف سرشو تکون داد گفت :
_عزیز هم بهت نگفته بیا چیزی بخور یا صبح واسه مدرست چیزی نزاشته
+نع زن عمو صبح خودم رفتم فقط پول تو جیبی گرفتم
اونم تو مدرسه فرصت نشد چیزی بترم خونه هم کع اومدم خوابیدم
با حالت تاسف زن عمو سحر بهم نگاه کرد و برا ارشام غذا اورده بود چند قاشق از اون بهم داد
منم خوردم.
عزیز خانم از اون طرف اومد گفت غذا بود دیگه پا میشدی میخوردی
منم دیگه جوابی ندادم