پسر عموی من

صفحه 7 از 7

پوزخندِ روی لبش باعث میشد ترس بیشتر به بدنم رسوخ
کنه.
با لکنت میگم:
-ای..اینجا چی کار می..کنی؟وا..واسه چ..ی اومدی؟
پوزخندش پررنگ تر میشه:
-شنیدم بچم تو شکمته.
رنگم به وضوح میپره.اصلا دوست نداشتم از این
موضوع باخبر شه:
-برو بیرون نمیخوام ببینمت.
-فکر کردی من خیلی دوست دارم ریختتو ببینم؟!بچم
پس میندازی برام و هِرّی.
از لحنش میترسم. یعنی میخواست بچمو ازم بگیره؟