᯽━─━─‹ ›─━─━᯽
ᖘᥲɾ੮Ꭵ Һο੮
- این چه حرفیه؟
- راست میگم نمیتونم که تا ابد پیش تو صدرا باشم، میدونی اگه عمه بفهمه چی به روزم در میاره؟
- مامان از کجا میخواد خبر دار بشه؟
با صدای زنگ آیفون از جاش بلند شد.
- فکر کنم صدرا.
به سمت درب رفت که یهو گفت:
- عجب شانس گندی داری افرا.
- چطور؟
- مامانه.
هینی کشیدم و گفتم:
- من میرم بالا بعد درو باز کن.
- نمیخواد.
- چی چی رو نمیخواد، صد درصد از همه چی خبر داره، اومده اینجا ببینه من هستم یا نه تا یه آشوب به پا کنه.
- باشه زود برو بالا، اگه حرفی هم زد لطفا به دل نگیر، خانواده خودمون اینجورین دیگه، یادته که خودم چقدر اذیت شدم.
- حرفاشون برام مهم نیستن.
با صدای زنگ اونم پشت سر هم گفتم:
- باز کن که تا نکشتت.
سریع از پله ها بالا رفتم و پشت ستون قایم شدم.
صدای تق تق کفش بلند شد.
ᖘᥲɾ੮Ꭵ ɦο੮
᯽━─━─‹ ›─━─━᯽