᯽━─━─‹ ›─━─━᯽
ᖘᥲɾ੮Ꭵ Һο੮
جیغی کشیدم که صدای زنی با صدای زمخت بلند شد.
- زهرمار.
اخمی کردم.
- تو کی هستی؟
متقابلا اخمی کرد.
- مگه شیشه سفارش ندادی؟ این کولی بازیا چیه؟
- کولی عم....
این چی گفت؟ شیشه؟ یا خدا من کجا اومدم؟
- نه-نه، من چیزی سفارش ندادم.
دست به کمر گفت:
- داری میزنی زیرش؟
- بابا من تو رو اصلا نمیشناسم! رهگذرم...
- که این طور، حتما باید روی خشنم رو نشونتون بدم.
بلند داد زد.
- بچه ها بیاین بیرون، مثل اینکه داره دبه در میاره.
دوتا مرد غول پیکر از پشت خرابه ها بیرون اومدن، خدا به دادم برسه.
- زنـ...یکه میگم من چیزی سفارش ندادم، برو دست از سرم بردار.
- بگیرینش.
جیغی زدم و کیفم رو سفت چسپیدم و بدو بدو فرار کردم.
دویی از اونا دوییی از من...
ᖘᥲɾ੮Ꭵ ɦο੮
᯽━─━─‹ ›─━─━᯽