᯽━─━─‹ ›─━─━᯽
ᖘᥲɾ੮Ꭵ Һο੮
- چیزای الکی مقصر دخترشه ولی همه چی رو گردن من انداخته.
آه پر دردی کشید:
- چی بگم والا، درد منو تو یکیه با این وجود که از من گذشت...
چقدر چهره ات برام آشناست، اسمت چیه؟
- افرا معتمدد، شاید.
چه زود هم خودمو معرفی کردم!
- حس میکردم میشناسمت اما اسم و فامیلت رو اولین باره میشنوم.
- اهوم، حتما چهره هامون شبیه هم بوده.
- درسته.
از جاش پاشد و لباسش رو تمیز کرد.
- خب دیگه من برم، بهتره تو هم از اینجا بری، خلوته برای تویی که دختری خطرناکه.
سری تکون دادم.
- مرسی.
ابرویی بالا انداخت.
- بابت؟
- جونمو نجات دادی.
- یه بار تشکر کردی، کافی بود.
چیزی نگفتم که سوار ماشینش شد و رفت، حتی یه تعارف هم نکرد، حالا کدوم قبرستونی برم؟
با یادآوری نازگل، دختر عمم بشکنی زدم.
ᖘᥲɾ੮Ꭵ ɦο੮
᯽━─━─‹ ›─━─━᯽