#پارت_10
مانا دختری شرور????
لباس هاي بهم ریخته داخل کمد رو بیرون ریختم و اتو و و میزش رو اماده کردم
مشغول اتو کشیدن بودم که در اتاق باز شد
آیناز وارد شد
_سلام . میشه بیام پیشت؟؟
با سر اشاره کردم تا بیاد داخل
اخه تفاوت بین خواهر برادر انقد زیاد
یکی از د*ما*غ فیل افتاده..
یکی انقد مهربون
آیناز صندلی کنارم گذاشت و روش نشست
منم مشغول اتو کشیدن لباساي شازده شدم
آیناز_اول که با ماهان اومدي خیلی خوشحال شدم..فکر کردم دوستشی
پوزخندي زدم_مگه نشنیدي داداشت چی گفت درموردم؟؟؟
آیناز_ ماهان زبونش تلخه ولی. ..
_میدونم تو دلش هیچی نیس ..بیخیال ابجی
آیناز اخمی کرد
_به من نگو آبجی
با ابروهاي بالا رفته نگاهش کردم
آیناز_چیزه یعنی. بیا باهم دوست باشیم
من خوشم نمیاد تومنو خواهر خودت بدونی
دستم از حرکت ایستاد
متعجب زل زده بودم به آیناز که با ادامه حرفش خشکم زد
آیناز_ آخه میدونی من ازت خیلی خوشم اومده...
یعنی فکر میکنم بهت علاقه دارم
این داشت چی میگفت؟
وسط حرفش پریدم_آیناز خانوم من و شما از دو قشر مختلف هستیم
و هیچوقت هم نمیتونیم باهم باشیم
بهتره بحثش تموم کنید تا ماهان نرسیده
آیناز از روي صندلی بلند شد
سریع خودش توبغ*لم انداخت
_ولی من تو همین امروز خیلی بهت وابسته شدم
خواهش میکنم منو پس نزن