_ عشقم بیا یه لقمه بخور معده درد نگیری
_ گفتم که خستمه و خوابم میاد اشتها هم ندارم
بدون شونه کردن موهام و حتی لباس پوشیدن به سمت تخت خواب دو نفرم رفتم ... لاک های عسل رو روی زمین پرت کردم که جیغی کشید و شروع کرد به غر زدن
بی خیال خوابیدم روی تخت و پتو رو روی سرم کشیدم ... چشام گرم خواب شدن که چراغ اتاق خاموش شد و عسل بغلم خزید...
سرشو روی سینه برهنم گذاشت و با انگشت های ظریفش خط های فرضی روی سینم می کشید
پنج دقیقه نگذشته بود که لبای داغشو روی گردنم گذاشت و شروع به مک زدن گردنم شد
_ نکن توله
خودمم با شنیدن صدای خمار و غرق در شهوتم خندم گرفت ... مثل اینکه بدم نمی امد ؟
اونم با شنیدن صدای خمارم لبخندی زد و لبای داغشو روی لبام گذاشت ... من آدم بی اراده ایی نیستم ولی مرد و نیازش
در یک حرکت سریع جاهامونو عوض کردم و روش خیمه زدم که لبخند محوی زد
روش خم شدم و لبامو به گوشش چسبوندم و گفتم:
_ تحریکم میکنی هوم ؟
_ اهوم
_ پس صبر کن تا جوابشم بگیری
لباس خوابشو تو تنش جر دادم و سرمو توی گردنش بردم و مک های عمیقی زدم ... اونم حوله دور تنمو باز کرد و دستشو روی مردونگیم گذاشت
دستشو پس زدم و بین پاهاش نشستم ... خواست چیزی بگه که با یه ضرب خودمو واردش کردم
جیغی از درد کشید و روتختی رو با دستاش فشرد ...
همونطور که کمر میزدم سرمو نزدیک گوشش بردم و یه گاز ریزی از گوشش گرفتم که اه غلیظی کشید با لحن خمار و غرق در شهوت لب زدم:
_ امشب یه جوری جیغتو در میارم که دیگه جرات نکنی بیای سمتم
خواست دستاشو دور گردنم حلقه کنه که از روش بلند شدم و ضربه هامو شدید تر کردم که با درد گفت:
_ اه .. سیوان .. یوا .. ش .. اخ
_ هیس ... فقط ناله کن جوجه شهوتی من
انقدر محکم تل*مبه زدم که بیست دقیقه ایی ار*ضا شدم و خودمو روی سینه های گردش خالی کردم
چند تا دستمال برداشتم و عسل که از بی حالی به خواب رفته بود رو تمیز کردم و خودم رفتم تو حموم و بعد از تمیز کردن خودم و شستن صورتم که پر از رژ قرمز رنگ عسل شده بود بالشتم رو برداشتم و روی مبل سه نفره هال خوابیدم
" نفس"
نگاهی به مامان انداختم که مثل همیشه داشت خیاطی میکرد ... اروم رفتم پیشش نشستم:
_ مامانی ... فداتشم
_ باز چکار کردی ؟
با ناز گفتم:
_ هیچ به خدا من دخمل خوبیم
_ بگو
_ چی بگم ؟
_ همون چیزی که به خاطرش قیافتو مثل گربه شرک کردی
لبخندی زدم و گفتم :
_ خب ... چیزه .. مامان یادته بهت گفتم دنبال کار میگردم ؟
_ توام یادته بهت گفتم دنبال کار نگرد ؟
_ خب مامان من خسته شدم از بی کاری ... خیاطی هم در آمد خاصی نداره که بشه باهاش زندگی کرد
_ خیلی هم در آمدش خوبه و کفایت میکنه ... مگه ما چند نفریم ؟
_ مامان فکر میکنی من نمی دونم شبا نمیتونی از کمر درد بخوابی ؟
_ هر انسانی در سن من کمر درد و پا درد میگیره چه ربطی به خیاطی داره ؟
_ مامان !؟ مگه تو چند سالته همش چهل و سه سالت بیشتر نیس...
هر چند باشه طبیعیه
مامان تورو خدا بزار منم کار کنم ... نمیتونم تا سال آینده که کنکور دارم بشینم تو خونه
_ مثلاً چکار ؟
_ امده بودم بهت بگم یه شرکت عمران نیاز به منشی داره
_ وای نفس ... همینم مونده بری منشی بشی
_ مگه منشی چشه ؟ کار بدیه ؟
_ نخیر کار بدی نیست ... ولی من دوست ندارم تو محیطی باشی که پر از مرده
_ مامان چه ربطی داره ...
_ ربط داره که دارم میگم ... من دوست ندارم یکی مزاحمت بشه
_ شرکت سپهر تاج یه شرکت بزرگ و معروفیه ...
الکی که نیس یکی بیاد مزاحمم شه ؟
_ ولی بازم مطمئن نیستم
_ بزار برم ببینم محیطش چجوریه من که دنبال دردسر نیستم فقط دوست دارم کمک دستت باشم ...
اصلاً شاید قبولم نکردن ؟
با دیدن مامان که غرق در فکر به پارچه ها زل زده بهش نزدیک شدم بغلش کردم و گفتم:
_ انقدر نگرانم نباش مثلاً نوزده سالمه
_ ولی به نظرم هنوز بچه ایی
_ وا ... مامان!
ساعت کاریش چطوره ؟
نمیدونم
حقوقش چی ؟
_ باز نمیدونم
_ پس چی میدونی ؟ از کجا فهمیدی که این شرکت نیاز به منشی داره؟
_ سمانه بهم گفت
_ حالا کی میخوای بری ؟
_ فردا صبح ساعت شیش بیدارم کن
_ باشه
_ مامانی یادت نره ؟
نخیر یادم نمیره
مرسی فداتشم
خدانکنه دردونم
بعد از گفتن شب بخیر رفتم تو اتاقم و به سمانه زنگ زدم که زود جواب داد:
_ راضی شد ؟
_ کوفت سلامتو خوردی ؟
_ دِ بگو دیگه خاله سوگل راضی شد ؟
با خوشحالی اره ایی گفتم که سمانه جیغی کشید و گفت
:
_ فقط امید وارم قبولت کنن ... آخه اقای سپهری یه آدم سرد و یه دندس
تو بشین واسم دعا کن
برو بابا خوابم میاد ساعت یازده شبه
خیلی خری
_ توام خری که داری باهام حرف میزنی و زبونمو میفهمی