نفهمیدم چی شد فقط میدیم سیوان مشت هاشو پی در پی به صورت سامان میزد و کلی فحش بارش کرد که چند تا مرد سیوان رو از سامان جدا کردن که به خودم امدم
صورتم خیس از اشک شده بود و جای سیلی سامان روی صورتم گز گز میکرد ... به سمت سیوان رفتم که هنوزم سعی میکرد به سمت سامان بره و اونو بزنه
_ سیوان ... حالت خوبه
نگاهش بهم افتاد که از مردا جدا شد و سمتم امد و بدون حرف منو سوار ماشین کرد خودشم سوار شد و با سرعت بالایی ماشین رو راه انداخت
چشماش قرمز شده بودن و کنار ابروی سیوان یخورده زخمی شده بود و خون میومد
همش تقصیر من بود ... نباید سوار ماشین سیوان می شدم
_ سیوان یواش
_ کی بود این پسره ... اون دفع هم تو رو رسوند
_ پسر همسا...
قبل از اینکه حرفمو تموم کنم بلند عربده کشید :
_ نفس به من دروغ نگو ...
با بغض گفتم :
_ من بهت دروغ نمیگم ... به خدا پسر همسایمونه ولی چون از بچگی با همیم مثل داداشمه
_ داداش خواهرشو نمیزنه
_ عصبانی بود
_ چه خوب داری ازش دفاع میکنی...
متوجه لحن عصبیش که همراه با حسادت بود شدم ...
دیگه چیزی نگفت و سمت خونمون رفت که چند دقیقه بعد ماشین رو کنار نگه داشت
نگاهی به چهره اخم الودش انداختم ... عشقم حسودی
میکرد ... لبخندی زدم و گفتم :
_ سیوان
نه نگاهی بهم انداخت و نه جانمی گفت
_ عشقم
با تموم شدن حرفم چنان سرشو به سمتم سوق داد که فکر کردم چیز بدی گفتم
_ چ ..چی گفتی ؟ دو .. دوباره .. بگو ؟
با لبخند شیطنت امیزی گفتم :
_ هیچی
با صدای وا رفته و کلافه ای گفت :
_ جان سیوان بگو چی گفتی
_ جانت سلامت عشقم
با شنیدن حرفم لبخندی زد و سریع لبامو بوسید و گفت
:
_ عشقت فداتشه دورت بگردم
_ کنار ابروت زخمی شده
_ مهم نیس
دستمالی از کیفم در اوردم و خون رو پاک کردم که نگاهم به نگاهش گره خورد ... از نگاهش دلم ضعف رفت و بی اختیار بوسه ریزی روی ته ریش مردونش زدم که چشماشو بست و نفس عمیقی کشید و گفت :
_ دیوونم نکن
_ تو خودت دیوونه ایی
_ اره دیوونه توام
دوتایی لبخندی زدیم گه سیوان گفت:
_ عشقم من فردا باید برم چالوس دیدن مادرم ... دلم برات تنگ میشه
_ منم
دستاشو باز کرد که سرمو روی سینش گذاشتم و بغلش کردم ... سیوان هم دستاشو دورم حلقه کرد و بوسه های ریزی روی سرم زد
_ سیوان من باید برم
_ باشه...
خواستم پیاده شم که بازومو کشید و لباشو روی لبام گذاشت ... دستامو دور گردنش حلقه کردم که سیوان هم دستاشو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش چسبوند
پر حرارت و عمیق می بوسید که منم همراهیش کردم ... شیرین ترین بوسه عمرم بود
نمیدونم چند دقیقه گذشت و ما غرق هم بودیم که لب هامون از هم جدا شدن و پیشونی هامون روی هم قرار گرفتن که سیوان گفت :
_خیلی میخوامت نفسم...
_ منم دوست دارم سیوانم
چشماشو باز کرد و گفت :
_ وقتی داغم این حرفا رو نزن که کار دستت میدم
با خجالت لبخندی زدم که سیوان هم خندید و پیشونیمو بوسید که گفتم :
_ خداحافظ
_ خداحافظ دلبرم
از ماشین پیاده شدم و به سمت خونمون رفتم ... با کلید در خونمون رو باز کردم و وارد شدم
مامان داشت خونه رو جارو میکشید که با دیدنم لبخندی به روم زد و گفت :
_ سلام دخترم خسته نباشی
_ سلام مامان جونم سلامت باشی
رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم ... نگاهی به خودم تو آینه انداختم ... لبام یخورده سرخ شده بودن و کبود
خوبه مامان متوجه نشده.. . موهامو گیس کردم و رفتم تو آشپزخونه
_ بیا کمکم تا همه چیز رو اماده کنیم چند دقیقه دیگه عموت اینا میرسن
با تعجب به مامان نگاه کردم و گفتم :
_ ام .. امروز .. میان ؟
_ اره حتماً الان تو فرودگاهن
_ مامان تو نگفته بودی انقدر زود میان
_ نفس .. ناراحت شدی دارن میان خونمون ؟
_ نه نه .. اینجوری نیس ... اتفاقاً دلم برای عمو و زن عمو و نرِسا تنگ شده ولی ...
_ چون نوید هم داره میاد ناراحتی ؟ مگه چکارت کرده که انقدر ازش بدت میاد ؟
با ناراحتی بهش نگاه کردم که پوفی کشید و گفت:
_ زشته جلوی خونه عموت اینطوری رفتار نکن ...
حالا هم بیا ظرف ها رو خشک کن
ظرف هایی که مامان شسته بود رو خشک کردم و رفتم تو اتاقم ... روی تخت خوابم خوابیدم و به سقف اتاقم زل زدم
" سیوان "
صبح روز از خواب بیدار شدم و بعد از یه دوش بیست دقیقه ایی اماده شدم صبحانمو خوردم که عسل رو به روم روی میز غذا خوری نشست و گفت :
_ سیوان
بدون نگاه کردن بهش هومی گفتم که گفت :
_ کی میای
_ معلوم نیس شایدم فردا امدم
_ تا شب بیا ... من میترسم تنهایی
پوزخندی زدم و گفتم: