یعنی با همه انقدر مهربونه یا فقط من ! حتما با همه اینجوریه ... اره همینه
وقتی به خونه رسیدم مامانم رو در حال خیاطی دیدم که با اخم گفتم :
_ مامان ..! باز که داری خیاطی میکنی
_ خب باشه مگه کار بدی کردم ؟
_ کمر دردت خوب شد باز خیاطی کردی ... یادته دکتر چی گفت ؟
_ نمیشه که بی کار بشینم تو خونه
_ چرا میشه
_ حالا این حرف ها رو ول کن برو لباساتو عوض کن تا من نهار بزارم
_ چشم قشنگم
رفتم تو اتاقم و لباسامو با یه تاپ و شلوارک بنفش رنگ عوض کردم و رفتم اشپزخونه ... بعد از خوردن نهار ظرف ها رو شستم و کنار مامان نشستم
...
_ کار چطوره ؟ اگه سختته نرو
_ خوبه مامان به خدا سخت نیس
_ هر جور راحتی ... نفس مواظب خودت باش با کسی گرم نگیر و ...
_ مامان جونم هزار دفعه گفتی من بچه نیستم حواسم هست و میدونم چی میگی
_ نخیر حواست نیس که اگه بود درکم میکردی
_ پس بزار بگم که نخیر ، نه کسی مزاحمم شد و نه با پسری دوست شدم
_ تو چرا اینجوری فکر میکنی
_ مامان من خر نیستم که میدونم منظورت چیه
_ من نگرانتم
_ نباش چون بچه نیستم
از کنار مامان بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم ... روی تخت خوابم خوابیدم و خودمو با پتو پیچوندم ... چشامو بستم که خیلی زود خوابم برد. ..
" سیوان "
با صدای زنگ خوردن گوشیم سرمو از روی نقشه ها برداشتم که گردنم گرفت ... با دستم گردنمو ماساژ دادم و گوشیمو برداشتم امیر بود :
_ بله
_ سلام خوبی
_ سلام ممنون
_ کجایی
_ شرکتم چطور
_ نگاه به ساعت انداختی
_ نه داشتم نقشه رو اماده میکردم
_ ساعت شیش بعد از ظهره ... بیا برو خونه خودم فردا ادامش میدم
_ نه دیگه چیزی نموند اخراشه
_ باشه پس زود تمومش کن ... من تازه رفتم خونت خواستم درباره سفرم باهات حرف بزنم َزَهر خانم ) عسل ( گفت نیومدی نگرانت شدم
_ نیم ساعت دیگه خونم خواستی باز بیا
_ نه دیگه باشه برای یه روز دیگه
_ پس فعلا
_ خداحافظ
گوشیمو خاموش کردم و نقشه ها رو جمع و جور کردم و از شرکت رفتم بیرون ... سوار ماشین شدم و به سمت خونه روندم ...
ماشینو پارک کردم و وارد خونه شدم ... کتمو در اوردم که عسل لیوان آب به دست به سمتم امد :
_ سلام عشقم خسته نباشی
_ سلام ممنون
لیوان آب رو جلوم گرفت که بی تفاوت از کنارش رد شدم و سمت اتاقم رفتم که دنبالم امد و گفت :
_ عشقم ... برات اب اوردم نمیخوای ؟
_ نه
مقابلم ایستاد و گفت :
_ دستمو رد نکن یکم بخور
با عصبانیت لیوان اب رو از دستش گرفتم و به سمت دیوار کوبوندم که با صدای بدی شکست و زمین پر از خورده های شیشه شد
_ وقتی میگم نه یعنی نه ... هر وقت ازت خواستم واسم اب بیاری بیار
_ گفتم حتما تشنت شده
_ نخیر نشده اگه هم شده دست دارم خودم میرم میخورم
_ نگرانت بو ...
عربده کشیدم :
_ اگه نگرانم بودی یه زنگی بهم میزدی ببینی کدوم گوری بودم نه بعد از اینکه پیدام شد واسم عشوه خرکی بیای
_ سیوان
بازوشو گرفتم و از اتاقم انداختم بیرون و رو بهش گفتم:
_ از امروز به بعد تو اتاق مهمان میخوابی و تو کارام دخالت نمیکنی وگرنه بد میبینی
با گریه صدام زد که مرگی گفتم و در اتاقمو بهم کوبیدم ...
از عصبانیت معدم درد میکرد به طوری که روی پاهام خم شدم و چشامو بستم تا یخورده از دردش کم شه ... ولی بد تر شد
به سمت گوشیم رفتم و شماره امیر رو گرفتم :
_ جانم داداش
_ امیر ... بیا خونم
_ چی شده سیوان ... چرا صدات اینجوریه
_ معدم ... بیا
_ امدم ...
گوشی رو روی تخت انداختم و دوتا دستامو روی معدم گذاشتم ... از شدت درد عرق کرده بودم که بعد
از بیست دقیقه صدای در خونه امد و بعدش امیر که با دو خودشو به اتاقم رسوند ...
با دیدن حال و روزم با نگرانی به سمتم امد و سعی کرد منو با خودش به سمت ماشین ببره :
_ یکم تحمل کن داداش
_ منم بیام
صدای عسل بود که امیر گفت :
_ نه بمون تو خونه و در رو قفل کن
امیر منو روی صندلی پشت ماشین خوابوند و خودش پشت رل نشست ... از شدت درد نفهمیدم کی رسیدیم بیمارستان و چی شد که چشم هام بسته شدن ...
وقتی چشمام رو باز کردم امیر رو کنارم دیدم که با دیدن چشمای بازم گفت :
_ خوبی سیوان
_ بهترم...
_ چرا اینجوری شد ... چی خوردی ؟
_ هیچی
_ حتما چون چیزی نخوردی اینجوری شدی
خواستم جوابشو بدم که دکتر وارد اتاق شد و گفت:
_ سلام آقایون
_ سلام آقای دکتر
_ خب حالت خوبه ... درد داری ؟
_ نه خوبم
_ چیزی خوردی ؟
_ نه
_ عصبی شدی ؟
_ اره
_ اهوم پس از عصبانیت شدیده ... باید بیشتر مراقب خودت باشی و چون چیزی نخورده بودی به معدت فشار امد و اینجوری شد
_ میتونم مرخص شم