┈┄╌╶╼╸◖ ◗╺╾╴╌┄┈
ᯏ ᥣᥲ᥎ᥲ᥉ℍᥲ????ᥲ???? ᯟ
|~
رسیده بودیم دربند ، روی تخته های قرمز رنگ
نشسته بودم و هوا رو استشمام میکردم..
همه چی عالی بود که کیاراد اومد و گفت
–برا ط جوجه سفارش دادم برا خودم چنجه.
+دست شما درد نکنه..
–قابلت و نداره.
+کیاراد?
–جونم?
+ط ، توی این سه سال تو آمستردام چیکار میکردی?
–درس میخونم کار میکردم
+جای خوبیه برا زندگی.
خندید
–چیه?نکنهـ دلت میخواد مهاجرت کنی..
+نه ، من هنوز خیلی کوچیکم برا گفتن این حرفا..
کلی دارم میگم ، شاید برای آینده زندگیم..
–اونجا اصلا جای مناسبی برا یه دختر تنها نیست
+ولی من خیلی دوس دارم مستقل زندگی کنم..
حتی اگه به من باشه ، تو همین سن هم یه آپارتمان کوچیک بابا برام بگیره ، میرم تنها زندگی میکنم!
به دور از همه اتفاقات بد اطرافم..
به دور از همه بحث و جدل های مامان و بابا..
–ولی گفتم که هلند جای زندگی دختر خوشگلی مثل تو نیست ، مگه اینکهـ ازدواج کنی و با همسرت اونجا زندگی کنی.
چقدر مرموز داشت صحبت میکرد کهـ ، با آوردن ناهار صحبتتامون نصفه موند..
بعد از خوردن غذا ، کیاراد خیلی خودش و نزدیکم کرد ، طوریکه داشتم کلافه میشدم و گفتم
+ناهارمونم که خوردیم برگردیم خونه دیگ..
–حالا چه عجله أیه?
+بابام نگران میشه
–ولش کن.. , باز بری خونه همش دعوا و غرغرای بابات و بشنوی.
با حالتی تدافعی گفتم:
+اصلا از این حرفات خوشم نمیاد کیاراد ، من سفره دلم و پیشت باز نکردم که مدام همون و بکوبونیش تو سرم..
من عاشق بابامم بهتم اجازه نمیدم راجع به بابام هرطور دلت خواست حرف بزنی.
کیاراد دستش و کشید تو موهاش و گفت
–اشتباه کردم.
اخم کردم و روم و برگردوندم کهـ صدام زد
–رومیسا..عزیزم ببخشید دیگه.
جوابی ندادم کهـ یهویی من و کشید تو بغلش و محکم فشارم داد..
حالم داشت بد میشد ، بوی عطرش تند و زننده بود..
اصلا دوس نداشتم تو بغلش باشم اون به زور بغلم کرده بود..
با کلی تقلا خودم و از بغلش کشیدم بیرون و از
تخته ها اومدم پایین ، نیم پوتم و پوشیدم و به سمت جلو حرکت کردم که به سمتم اومد
–چیشدی..
+حالم بد شد..
داشت دنبالم میومد و من جلوتر میرفتم که یهویی زهرا رو دیدم
┈┄╌╶╼╸◖ ◗╺╾╴╌┄┈