مرد فرزانه پرسید: اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم, کجایند؟ پسرک به قاشق داخل دستش نگریست ,و دریافت که ,روغن ریخته است.
فرزانه ترین فرزانگان گفت: پس این است یگانه پندی که می توانم به تو بدهم.
راز خوشبختی این است که همه شگفتیهای جهان را بنگری ,و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از یاد نبری .
جوانک خاموش ماند.
داستان پادشاه پیر را فهمیده بود.
چوپان سفر را دوست دارد, اما هرگز گوسفندهایش را فراموش نمی کند.
پیرمرد به جوانک نگریست ,و با حرکات کف دو دستش حرکات عجیبی را در بالای سر او انجام داد.
سپس گوسفندها را برداشت, و به راه خود ادامه داد.
بر فراز شهر کوچک تاری